پریدنِ پلنگ روی وزنِ گوزن
ماهي، ماهِ روي آب را بوسيده بود نگفته بودم؟! شبها اين همه بالا نگاه نكن، يخبندانهاي قطبِ شمال آب شدهاند نگفته بودم؟! به نقشهي جهان دست نزن و خواهش آخر: به خوابِ زمين اين همه نيا
من از زمينلرزه بيزارم.
آدمها گاهی به بیباورشدنِ حافظهیشان دل خوش میشوند و
از باور کردنِ آنچه که در برابرشان افتاده فرار میکنند،
هفتهی کهگذشت این اتفاقِ نحس برای من هم افتاد، برایم خبرآوردند که دوستم «رضا
بروسان» در یک رویداد رانندگی درگذشت. این خبر از همان خبرهای بود که باید باور نمی
کردم، که نکردم؛ اما پس از یک هفته بی باوری و درگیری با حافظه ام عاقبت باورم شد که
بروسان دیگر شعر نمیگوید، دیگر به جای یک آدم به «درخت هایی که به پهلو افتاده اند»
نگاه نمی کند. باور کردم که دیگر بروسان نیست، هیچ چیزی از بزرگی زمین کم نشده است،
تنها فکرمی کنم«سر گوزنها به سمت او کج مانده است» و گورکن ها با خود شان در گیر
اند که:«چطور می شود قلبی را پنهان کرد که این همه عاشق است» و من بیاد قول خودش
افتاده ام که «چطور می تواند مرگ از او تنها گودالی را پر کند» قولی که به راحتی
به من می فهماند که او تا آخرین چرخش زمین خواهد بود. 1 ترکِ مان کردی مگرهنوز ته مانده ات در دلِ تاکها ولبِ پیاله ها تهنشین مانده است تلو تلو خوردنِ پایت در رنگِ مستِ آلوبالوها در گوشوارهی تمامِ زنها تلو خواهد خورد ازهجا های سکوتت شهنامه های زیادی انبار خواهد شد اسب های بی شماری بیرون خواهد ریخت و با چیک چاک شمشیرو دشنه ها خراسانی سر از نو برپا خواهد کرد نه،هم خراسانیِ من! این ویژگی ماندنی شدن نیست که زمین را این همه سرآسیمه کنی گورکن ها با زمین در گیر کنی پرنده ها را شاخه به شاخه بشورانی من پارسی زبان را به گریه بیاندازی آرام بگیر! ما هم چند روز دیرتر و زودتر زمین را به قصد مهتاب ترک خواهیم گفت. 2 نه به فرشته ها چیزی نگو آنها کارِ خودِشان را خوب بلد اند یاد دارند که وقتِ رسیدنِ مهمانی راه را آب بزنند تنها وقتی دلت را به خاک میگذارند با آواز بلند سکوت کن و بیاد بیاور «سر تمام گوزن ها به سمت تو کج خواهد بود». آری همین: ژنرال ها آمدند پاندولِ ساعت روی شماره ی شش، زندگی در بستر یازده هم سپتامبرسکته کرد به یاد کوه ها بی انداز کلاه از سر بردارند به آدم برفی ها بگو: ما همه از دست می رویم شما با سلاح ذروی خورشید، ما با بمب هایی که در بانک ها پس انداز کرده ایم خیزآب های دریا از خون آدم برفی هاست ما ماهیان کودکی هستیم که فکر می کنیم دریا ها را گریسته ایم. شهریور 1389 کابل شاید در هیچ کتاب مقدسی نازل نکرده
باشند این را که تو همه جا افتاده ای در همین صفحه ی تلویزیونی که ماهیگیران در مدیترانه تور می
اندازند در مالیکول های آبی که من این سوتر از تلویزیون و ماهیگران می نوشم در همین شامی که از راه می رسد و تکلیف چراغ ها را روشن می کند در سطر های که در حافظه کمپیوتر خانگی ام پنهان
شده اند در رنگ برگ های که هر پاییز درخت ها به نشانی خدا پُست می کنند در اتفاق های تیک تاک ساعت دیواری که ثانیه های عاشانه ام را مصرف می
کنند حتا همین گنجشک های لبه ی ناودان حنجره ی شان را دو دستی، برای خوانش نام تو ریظرف
کرده اند آخر چرا؟ در کتاب های مقدس این را نه نوشته اند که من چگونه و با چند هزار دست تر از پریشانی گیج این هستی برای خودم جمع کنم؟ 28 مهرماه «میزان» 1389 ماهی ی تُنگ چشم از برابرش برنمی دارد تلویزیون دریا را به خانه آورده. از نبض من بگیر خبرهای داغ را آشنایی با چند حاشیهی گردآورد «دوری
پرنده نیست که برگردد»،
سرودههایِ سُهراب سیرت شعر امروز رهیافتهای پُرحاشیهییست
که در رویارویی با مخاطبان امروزیاش، گاهی با هنجارهایی رو در رو میشود که هنوز
ناشکسته مانده و گاهی هم با هنجارشکنیهایی که برای مخاطبانش بیمارگونه و رواندرمانی
ناشده مینماید. اگر قرار باشد این جریان را بهاسم و رسمی یاد کنیم؛ بیگمان که
این اسم به»بیماری ادبی» چهره خواهد داد تا یک جریان سامانمند و جاافتاده که حتا
سایهی این بیماری در نویسش نقد و دیدگاهپردازی هم راه پیدا کرده. این رویکرد
سبب شده تا دیدگاههایی که در پیوند بهآفرینشهای ادبی داده میشود، خیلی بیرونی،
یکپهلویی و حتا مصرفی بیرون داده شود. بههمین دلایلی که گفتم در رو در رو شدن با
شناسه و لایههای کتاب دوری پرنده نیست که برگردد، نمیخواهم زیاد برای کسی
نان قرض بدهم. تنها میخواهم این بیماری را در خود خط بزنم و یا تا حد امکان از
میان من و دیدگاهام بردارمش. در نخستین نگاه بهپیشخوان کتاب و
گذر از هجاهای «دوری پرنده نیست که برگردد» میشود، فراروی و عوض شدن جایگاه نگاه
سُهراب سیرت را نسبت بهگردآورد نخستش «خارهای حسود» حس کرد؛ این مورد هم در گزینش
نام و هم در طراحی و آرایش برگهای آن اتفاق افتاده است. وقتی بهلایهها و مضامین
شعرهای کتاب رو میکنیم، با ادامهی همان «سُهرابی» دست میدهیم که از گردآورد
«خارهای حسود» تا اینجا آمده است. اما در نگاه دوم و سوم با چند تا شعری
بر میخوریم که نه تنها فراروی و دریافتهای بکر او را میرساند، بلکه مخاطب را
متوجه میسازد که شاعر اندیشه و سیال ذهنش را برای دریافتهای ابدی، نیازهای پایا
و ماندگار شعر بهجستجو گذاشته است. این مورد در چند تا از شعرهایش آنقدر درخشنده
است که بهخوبی باور میشوند: بگیر باز تبر را بگیر ابراهیم بزن بهفرق خدایان پیر ابراهیم اگر چه کل جهان سردچار سوختن است برون برای از آتش، نمیر ابراهیم! (برگ 27 کتاب) سرایشگر در این شعر با وارد کردن
اندیشههای ارکایستی و توشه گرفتن از آن، توانسته جا و خط نگاهش را عوض کند و
اندیشهاش را از مضمونهای دمدستی و عاشقانهیی که در دیگر شعرها دارد، کنار
بکشد. با اینکه این برخورد در کُلیت شعر اتفاق نیافتده و در بند آخر با آوردن: سرم فداي شما، مقتدر، حسن، حامد ـ علي، شهير، همايون، نصير، ابراهيم (برگ 27 کتاب) به ذوق مخاطب میزند، اما با آنهم
این شعر میتواند یک پیشفرض برای رسیدن بهمضمون و اندیشههای برتر شاعر باشد.
برخورد سُهراب سیرت با مضامین عاشقانه، دوگانه است که گاهی این برخورد در متن دمدستی
و سطحی مینماید: گله از خویش کن آنروز که «سُهراب»ت
را با کسی دیگر اگر دست بهگردن دیدی (برگ 22ی کتاب) اما گاهی از سطحی بودن و پیش پا
افتادهگی خود را رها میکند و درونیتر و پایاتر در پرداخت و بازیهای زبان، شکل
عوض میکند و از نوسانهای نوشناخته در او خبر میآورد: ابر آرام نگیرد، دل دریا بِکفد در تو زشتی چه که، زیبایی وحشتناک است (برگ 3ی کتاب) *** گریه کردم مگر این بار تمامش خون بود «رنگ ناخن» زدی از خون من و خندیدی کم زدن، گپ نزدن، قهر شدنها کم بود که مرا لایق یک بار ندیدن؛ دیدی (برگ 22ی کتاب) *** سویم حریص مینگرد... این طرف کسی مانند سیب از وسطش قاش میشود بعد از چشیدن از هم و نان و نمک شدن هر روز کاسه داغتر از آش میشود (برگ43ی کتاب) غزل امروز فارسی هم در حوزهی
افغانستان و هم ایران دچار سطحینگری و پرداختن بهمضامین روزمرهگی است، اگر
بخواهیم پای نام غزلسرایانی خط بگیریم که در این دو حوزه توانستهاند بهفراروی و
رسیدن بهابدیت دست یافته باشند، بیگمان که شمار این غزلسرایان از انگشتان دو
دست فرا نمیرود. اگر قرار شود نارساییها و سدهایی را
که راه امروزی شدن را بهروی غزل امروز تنگ کرده است شناسایی بشود، بیگمان که پر
رنگترین نارسایی آن، تأثیرپذیری و رفتن زیر بار ادبیات آرشیف است؛ ادبیات آرشیف،
بحث مدرنیست که سیر ادبیات امروز را از دیروز جدا میسازد. در این بحث شاعر ادبیات کهن را بهعنوان
گذار میخواند و پس از خوانش، آن را آرشیف شده انگاشته و آفرینشهای خود را با
استفاده از چهارچوبهای همعصر با زندهگی خودش میآفریند. در کارنامهی ادبی
سُهراب، این رویکرد تا حدی اتفاق افتاده، اما گاهگاهی این اتفاق در زیر بار
ادبیات آرشیف گم شده است و یا آنقدر درشت نیست که بشود در شناسهی سرایش او بهسبک
و سلیقه بدل شود، با اینکه ظرفیتهای امروزاندیشی در خمیرهی اندیشهی او خوانده
میشود: صبح، بهکوچه مثل یک مورچه گام میکَشی از غم چاشت بیخبر، حسرت شام میکَشی دَورِ اتاق میزنی چند هزار متر گام سگرتِ سربُریده را روز تمام میکَشی (برگ19ی کتاب) باز قمار میزنی زندهگی کثیف را یار سه «شاه» میکَشد، تو سه «غلام»
میکَشی (برگ19ی کتاب) *** شب آنقدر شب است که ترسانده زاغ را پُر کرده رد پای من و گرگ باغ را ای باد! احتیاط که خوابیده است برگ باران برو نبار که کُشتی چراغ را برگر که نیست، نان و پیازی... گرسنهام! در لای روزنامه بپیچان کلاغ را اوضاع من خرابتر از بلخ و کابل است از نبض من بگیر خبرهای داغ را (برگ10ی کتاب) *** از تشنهگی بهداخل گرداب میپرم هر صبح با صدای تو از خواب میپرم عکسیستم قفس شده در بند چارچوب چشمت بهمن که میخورد از قاب میپرم (برگ11ی کتاب) در کتاب «دوری پرنده نیست که برگردد»
ما با سرایشهایی هم رو در رو هستیم که نتوانستهاند خود را با امروز و سیر سرایش
آن، آنچنان که هست پیوند بزنند: گله از خویش کن آن روز که «سُهراب»ت
را با کسی دیگر اگر دست بهگردن دیدی (برگ 22ی کتاب) هر چند که گونهی بیان و کاربُرد نام
شاعر بهشیوهی تازه کار گرفته شده، اما در نفس ساختار و شکل هندسی، شعر را دچار
کلاسیکزدگی کرده. به هر حال، خموپیچهایی که در سرایشگری
«دوری پرنده نیست که برگردد» دیده میشود، یک روز خود روش کاری سرایشگر آن بهشمار
خواهد رفت، و غرضم از خط گرفتن پای چند مورد هم این بود که این سرایشگر برتر از
این میتواند خود را در کاربست فضاهای امروزی و شناسایی نیازهای ابدی شعر رها کند. و آخر کلام اینکه سُهراب سیرت و این
گردآورد هر دو حادثهی پایا و ماندنی هستند که در ادبیات فارسی نمیشود از برابرش
جدی نگذشت. برگزیدگان جایزه ادبی شعر خبرنگاران ایران به خبرگزاری مهر به گزارش خبرنگار مهر، مراسم جایزه شعر خبرنگاران عصر روز پنجشنبه (19 اسفند) با حضور شاعران و نویسندگانی مانند احمد پوری، علیرضا طبایی، محمود دولتآبادی، سیمین بهبهانی، هرمز همایونپور، حافظ موسوی و پونه ندائی در کتابفروشی عصر روشن برگزار شد. جایزه شعر خبرنگاران در بخش کتاب، ضمن تقدیر از کتابهای "یکی این همه گل را از دستم بگیرد" سروده جواد کلیدری، "عاشقانههای یک زنبور کارگر" سروده جلیل صفربیگی و "ما دانه دانه سنگ میخوریم" سروده کروب رضایی، کتاب "به دنیا اعتماد کردهام" از نرگس برهمند را به عنوان برگزیده پنجمین دوره خود معرفی کرد. بر اساس این گزارش جایزه شعر خبرنگاران در بخش ویژه (ویژه شاعرانی که تاکنون کتابی در ایران چاپ نکردهاند) هم رضا مرتضوی، ستار جانعلیپور و امان پویامک ( از افغانستان) را به ترتیب به عنوان برگزیدگان اول، دوم و سوم خود معرفی کرد. همچنین در مراسم پایانی پنجمین دوره این جایزه که با سخنرانی سیمین بهبهانی و محمود دولتآبادی و قرائت پیام شمس لنگرودی برگزار شد، از محمدعلی سپانلو شاعر، پژوهشگر و مترجم پیشکسوت به بهانه نیم قرن حضور ادبی و نیز همراهیهایش با دورههای مختلف جایزه شعر خبرنگاران تقدیر شد. سپانلو در این مراسم ، طی سخنانی کوتاه از تعامل مثبت و خوب خود با خبرنگاران سخن گفت و چند شعر از سرودههایش را قرائت کرد. در بخشی از بیانیه هیئت داوران درباره سپانلو آمده بود:در این دوره از جایزه شعر خبرنگاران هیئت داوران افتخار دارد از شاعر بزرگ کشورمان آقای محمدعلی سپانلو برای فعالیتهای گسترده و تاثیرگذار در عرصه شعر، تلاش در جهت راهاندازی و تداوم حیات نهادهای مستقل ادبی و نیز ترجمه و معرفی شعر جهان به شاعران و علاقمندان ادبیات تجلیل بهعمل میآورد. بیشک سپانلو از بزرگانی است که تجلیل از او بههیچروی نمیتواند نشاندهنده عظمت فعالیتهای او باشد. امید است جامعه ادبی ما همچنان شاهد جضور وی در عرصه شعر ایران باشد. در این مراسم که اجرای آن را علیرضا بهرامی به عهده داشت، نرگس برهمند و جواد کلیدری تعدادی از سروده های خود را قرائت کردند.اما به دلیل عدم حضور جلیل صفربیگی و کروب رضایی ، قرائت اشعار آنها توسط بهرامی صورت گرفت. در بخش ویژه نیز رضا مرتضوی و ستار جانعلی پور هنگام دریافت جوایز خود چند شعر برای حاضران خواندند و علیرضا بهارمی چند شعر از امان پویامک خواند. محمدهاشم اکبریانی دبیری پنجمین جایزه شعر خبرنگاران را به عهده داشت. محمود دولت آبادی و علیرضا بهرامی سیمین بهبهانی/ محمد علی سپانلو/ محمود دولت آبادی با تجليل از محمدعلي سپانلو، برگزيدگان جايزهي شعر خبرنگاران معرفي شدن سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات جايزهي شعر خبرنگاران با تجليل از محمدعلي سپانلو به عنوان چهرهي پيشكسوت شعر، برگزيدگانش را معرفي كرد. به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در مراسم پاياني پنجمين دوره اين جايزه كه عصر امروز (پنجشنبه، 19 اسفندماه) برپا شد، با سخنراني سيمين بهبهاني و محمود دولتآبادي و نيز پيام شمس لنگرودي، از محمدعلي سپانلو - شاعر، پژوهشگر و مترجم پيشكسوت - بهبهانه نيم قرن حضور ادبي و نيز همراهيهايش با دورههاي مختلف اين جايزه، با حضور خود او تقدير شد. همچنين در بخش كتاب پنجمين دورهي جايزهي شعر خبرنگاران، ضمن تقدير از كتابهاي «يكي اين همه گل را از دستم بگيرد» از جواد كليدري، «عاشقانههاي يك زنبور كارگر» از جليل صفربيگي و «ما دانهدانه سنگ ميخوريم» از كروب رضايي، كتاب «به دنيا اعتماد كردهام» از نرگس برهمند بهعنوان برگزيده پنجمين دوره جايزه شعر خبرنگاران معرفي شد. هيأت داوري بخش كتاب را سوري احمدلو، محمدهاشم اكبرياني، عليرضا بهرامي، محسن فرجي و ياسين نمكچيان برعهده داشتند. پيشتر نيز نامزدهاي اين بخش (به ترتيب حروف الفبا) به اين شرح معرفي شده بودند: 1- نرگس برهمند (به دنيا اعتماد كردهام) 2- كروب رضايي (ما دانه دانه سنگ ميخوريم) 3- آنا شكراللهي (فراوان كلمه است) 4- عباس صفاري (خنده در برف) (اين شاعر به نفع شاعران جوان از نامزدي جايزه كنارهگيري كرد) 5- جليل صفربيگي (عاشقانههاي يك زنبور كارگر) 6- ليلا كردبچه (صدايم را از پرندههاي مرده پس بگير) 7- جواد كليدري (يكي اين همه گل را از دستم بگيرد) 8- سعدي گلبياني (نيزن، جذامي و باد) 9- سهيل محمودي (بهار، ادامهي پيراهن توست) 10- كيوان مهرگان (تو و جاده همدستيد). البته از اين ميان، پيشتر عباس صفاري بهنفع جوانترها كنار كشيد. پنجمين دورهي جايزهي شعر خبرنگاران همچنين در بخش ويژه - ويژهي شاعراني كه تاكنون كتاب در ايران به چاپ نرساندهاند - نيز ضمن اعلام ستار جانعليپور و امان پويامك به عنوان برگزيدگان دوم و سوم، رضا مرتضوي را بهعنوان برگزيده اول بخش ويژه اين دوره معرفي كرد. داوران اين بخش، مانا آقايي، محمدهاشم اكبرياني، عليرضا بهنام، سهراب رحيمي و الياس علوي بودند. پيشتر، نامزدهاي بخش ويژه (به ترتيب حروف الفبا) به اين شرح معرفي شده بودند: 1- رمضان ابري، 2- پاكزاد اجرايي، 3- مهرداد احمدي، 4- امان پويامک (اهل افغانستان)، 5- مريم ترنج، 6- ستار جانعليپور، 7- منيره حسيننژاد، 8- ليلا حكمتنيا، 9- زينب صابر، 10- حافظ عظيمي، 11- رضا مرتضوي، 12- مجيب مهرداد (اهل افغانستان)، 13- مريم ورشويي. مشروح گزارش اين مراسم كه با حضور چهرههايي چون احمد پوري، عليرضا طبايي، هرمز همايونپور، حافظ موسوي و پونه ندائي برگزار شد، متعاقبا مخابره ميشود. نقش های تلخ یک جفت کفش کنار خواهم آمد با همین توته قندی که در سفیدی چشمت دست تکان می دهد و کم کم تلخی و سیاهی چای ام را کنار می زند، با همین پلک زدنی که تمام در های جهان را باز و بسته می کند. ـ سه ماه پس ـ نقش های تلخ یک جفت کفش، نامه های عاشقانه ی درخت سطر اولی را هیچ بارانی از خیال خیابان نه شُست دومی را هیچ بادی به صندوق پُستی کوچه ی بهار پست نکرد. ـ سه سال پس ـ تنها مرد ها با نگاهان شیشه یی ارسی شماره های دلگیر ساعت ها قرار بسته اند، تنها وقت بالا نگاه کردنت ناژو ها قد بلند شدند تنها زمین زیر ضرب پا هایت زمین خورده است ـ هیهچ وقت پس ـ حالا سال هاست ساعت ها بی بهانه می چرخند، ناژو ها زیر تبر آنقدر کوچک شده اند که آدم ها خاکستر صدامی زنندشان و زمین آنقدر زمین خورده است که همه زمین ... 13 آبان «عقرب» 1389 آرشه ی ویلون ها روی گلوی من تمام بوسه و لب ها را دامن بزن تا دیگر حرف های لبم این گونه سر راه گونه هایت ردیف نشوند، آغوشت را پُر کن از رد پا های من، پیاده رو ها دنبالت راه نروند، آرشه ی تمام ویلون ها را روی گلوی من بگذار تا گنجشک های حنجره ام برای خواندن نام ات لُکنت نداشته باشند، پا هایم را به حال خود شان رها کن که سایه ی مجنون بید لگد کنم این ویژگی ولگرد هاست که خود شان را گشت بزنند. 21 . تیر «سرطان»1389 . کابل خواب بیداری نه، بیدارم نکن! دیگر ژولیت ها
از وحشت عاشق شدن به سکانس های
فلم نامه و سطر های کتاب
پناه برده اند، دانه ها
دارند گنجشک ها را از آسمان می چینند دریا ها به ابر
ها برگشت می خورند. گلوله ها آویز
هایی استند که از سقف رویا
های مان آویزان اند تانک ها خواب
های شیرینی که بالش های مان
را ترک نمی کنند ما جای پیاله
های آب سرد، سنگ می نوشیم نه به من دست
نزن! این جا از نهنگ
ها و خیزاب های اقیانوس تنها شوری اشک
یاد داشت مانده است از ارسی های
شکسته فیلسوفان پیری که بی عینک به
من و تو مات مانده اند. نه گریه نکن! قهوه های مان را
تعارف بی خوابی
های مرگ می کنیم، به مجنون بید ها
می گویم لیلا های شان را
لای دفترچه های باد خشک کنند و به زندگی به
زبان آدم می فهمانیم که یک سر سوزن
زنده نیست. 1 «عقرب» 1389
کابل
لعنت! بگو لعنت به
اتفاق بعد
دخترانهترین لبخندت را بخند از پشت بامهای
کاهگلی دلت خدا را سلام بگو تا تو از ارتفاع
دستان خدا نیُفتی. چراغهای سرخِ
توقف را با اشتیاق بغل بزن به من شکلک بگیر
تا من در دورای
شانههات طرحی از
پنجههای کبودِ کبوتر رسم کنم. بگو لعنت بهاتفاق
در کلاه باد
بردهات کلاغی تخم شکست امروز پشت
کوچههای «ارزان قیمت» زنی از زنی نان
قرض گرفت، دیروز در گیجی
گریههات دخترکی گونههایش
گل انداخت آخ! لعنت! اتفاقی در
شُرُفِ وقوع است بمبها به تو
فکر میکنند و تو بهبمبها از پشت لبان
دوختهات خیابانهای
آزادی را بردار و در عزیمت
هذیانی آمدنت رو به آسمان،
خمیازه بگیر تا توتههای
بودا دوباره از خواب بپرند روح «سلوادوردالی»
از نو بُرس به رنگ ببرد و روی ذهن
زمینگیر زمان خمیازههای
خالیات را هورا رسم
کند.
22 فروردین «حمل» 1388 نه باورم نمی شود نه باورم نمی شود
7اسفند «حوت»/ / 1388 فرودگاه امام خمینی تهران http://adambarfiha.com/?p=5112
نامه ای به خدا برای خدا نامهای پُست کردهام به
جهانی که برای تب گُلی زمین از رقص میایستد و
از دیر کردن یک ثانیه عشق، آسمان
دست بهخودکشی میزند. آنجا که ماهیان چنگگ
به آب میاندازند و
ماهیگیر صید میکنند. آنجا که نیشکر به شوکران خون
قرض میدهد و
درختان جنگل تمامت
ایستادن شان را به
جماعت، نماز
خیالی میخوانند، کوچیان
بعدِ یک تاریخ کوچ به
آسمانخراشها پناه میبرند، و
هیچ گیاهی به رسم گیاه بودن پابند
زمین نیست آنجا که پرندهها پرنده نیستند و
قفسها قفس. برای
خدا نوشتهام: سلام
عزیز! اینجا هوا خوب نیست، بایگانی
کمپیوتر خانهگی ام بیدل
را نمیشناسد و
پیهم پیام میفرستد: مولانا
ایرانیست اینجا ناودانها خودکُشی کردهاند و
باران تند میبارد، جیرجیرکها عاشق شدن را بلد نیستند گلهای آفتابپرست همه
به مهتاب رو آوردهاند. راستی
زخم افق خوب نشد هنوز
عصرها خون میزند. شعرها، شاعرشان را حراج میکنند دختران در دل آیینه پیر میشوند آهوان عاشق لکههای پلنگ... ( ) ( ) ( ) بعد
سه سطر سفید دلم
برایت تنگ شده، اگر
فُرصت کردی فکر
فصلهای ابری را از سرم بردار و
بیزحمت لبانم
را به اقیانوس بیانداز تا
ماهیان، از
داغ این همه بوسهی پس داده تا
زندهاند به جفتهای شان بوسه پس دهند، یاد
ات نرود: از
ساز فروشی شهرتان یک
دو تار شر قی بفرست؛ تا
تنهایی و عاشِقانهگیات را تار بزنم و
برای انگشتانم بستهیی آبرنگ تا
بر تن هرچه برهنهگی و برهوت است پیراهنی
از آبنوس و علف رسم کنم، دُگمههای گریبان ام بازِ
باز است به
پروانهها بگو: زمستانها
در من مهاجر شوند. مادرکلان
در قصههایش میگفت: «ماه
یکی و خدا یکیست» و
پدرکلان بهچشم عینک میزد میگفت: نامِ گُمِ گُلی هستی که
پروانهها در عالمِ ناشناسی سلامات میکنند خواهرم
بُرسِ آبرنگ به آب میزد تا
نام ترا رسم کند، نام
ترا سیبی بکشد در بشقاب گنجشک
در شانهی شاخهی نامعلوم، نام
ترا رنگ کند در رنگینایی آبیِ این آبی نام
ترا قفسی بکشد در گُلسر و
از گَلویش شکل ترا بردارد. برای
خدا نوشتهام: شاید
روح ام پشت هزارهای پسترک کندوی
زنبوران عسل باشد و
کفشهایم غار سگ سرمازده در سطرهای آخر سالنگ دستان
ام شاخهیی سبز در دورای دشت لیلا که
گنجشکان، پرهای
شکستهی شان را روی
شانهام به شمار بنشینند. شاید
پاهایم رفیق پیچکی باشد، که
وسوسهی پیچیدن را از
تاب رگهایم بالا بروند آنقدر که جمجمهام را بگذرند، زوایای
ذهن ام را مینیاتوری کنند و
هزارسال پس به پاهای تو برسند. اما،
اینجا هیچ شباهتی مرا به من وصل نمیکند و
هر چه آیینه است به
عاشق بودن ام شک میکند راستی
به فرشتهها بگو: دستی
به آیینهها بکشند. در
پای دستخط پس از دونقطه روی هم اضافه
کردهام: ـ
برایم مهم نیست زمین
چند ساله شد و
شببو لبخنداش را برای شب به
چند میفروشد، برایم
مهم ایناست که
به رُستنیهای خاک بفهمانم: آدم
مرکز جهان است نه
زمین. ـ
آری رفیق! کاش
میشد فهمید چند
تا زمین به دور تو میچرخند؟ لعنت
بهحافظه شاید
هفت تا... عزیزم!
من زمین هشتم ام که
در مدار تو به رقص آمده. 26 شهریور «سنبله»
1387
![]()
"
">
"
زمین آغوش
مرگی ست
که در آن
ناتمامی های دل مان را دفن می کنیم،
آسمان آویز
ی کبودی
که در گوش
ماه معلق مانده است
نهنگ ها
عرق معشوقه ی شان را
با دستمال
موج بر می دارند
دریا
پیشانی به سنگ می زند
دست باز
نماز می خواند
رنگ ها دست
می آورند و پیکاسو رسم می کنند
باد ها
هزاره ی هشتاد و نه را
دنبال
دلشان گشت می زنند.
نه باورم
نه...
دنیا دارد
روی کله راه می رود
دیوانه ها
سنگ از زمین بر می دارند
هُشیار ها
را مصلوب می کنند
عقربه ها
به عقب می چرخند
حتا
گرینویچ
دیگردلش
راست نمی چرخد...
| Design By : Pichak |


