عطرنان
روز نوشت های امان پویامک
این جا ناودان ها خودکشی کرده اند و باران تند می بارد... ؟! پاکت کردن بوسه ی درخت به باد گریه دارنیست؟ نه اصلن نه همه ی باد ها از پرتگاه پلک های تو پریده اند، نخ های پیراهنت را پگاه ها به هم قرض داده اند و ترک های لب ات را به هر چه تاک بود پیوند زدند. به من نگو: ستاره ها در خط استوای زمین زنگ زدند و لکه های ماه پس از این همه عتیقگی در موزه ی پیشانی تو پوسیدند، به من بگو: گیلاس ها هزار سال پس هنوز از پنجه های درخت آویزان اند، به یادم بیانداز در دل خاک حافظه ی «حافظ» درد می کند، دهن واژه های مست بوی شراب می دهند، و چرخش زمین از خالی شدن خم های« خیام» و چرخ افتادن معنای «مولو ی» ست. بیست و هشت/ یک/ سیزده هشتاد و هشت فروردین
اششش!!! در آخرین اسکله ای که پیاده شدی نبض مرده ها را از صفر تا صفر شمار بگیر به اولین «نت کافی» کابل با هر کی دلت خواست «چت» کن به سیم های سرگردان این همه باد بنواز: « سوخته لا له زار من» و یا واپسین جیغ «اِلویس پریسلی» را با سرپنجه های «باز گل بدخشی» دو تار بزن، به بازوی چپ ات اسم هر کی را خواستی خال بکوب دنیا را به بند دست ات ببند سقوط اعداد را به مچ ات نگاه کن اش ش ش!!! به هیچ کی نگو: ساعت چند است؟ بیست و هشت/ یک/ سیزده هشتاد و هشت فروردین
داستان به روش منی مال دیدار خدا در شیشه ی چوکات عکس، رفت و آمد آدم هایی را که به سومین نمایشگاه عکاسی ی من آمده اند می بینم، از چوکات و شیشه می گذرم، این سو تر از کودکی که پا هایش را در آب فرو برده و پیر مرد ماهی گیری که چنگک به آب انداخته می ایستم و به آواز خواندن بقه ها گوش می دهم، کودک دلش می خواهد پا هایش را در آب تکان دهد، مگر از ترس این که نکند ماهی ها فرار کنند و باز چنگگ پدر کلانش خالی بیرون بیاید، این شیطنت کودکانه را در خود خفه کرده است، چند تا سنگچل دریایی برمی دارد و یک یکی به آب های آنسوتر می اندازد. به چهره ی آب ها چین می افتد و آواز آرام دریا و آهنگ بقه ها، تو می گویی خراش برمی دارند. نگاه اش از چین و چروک چهره ی آفتاب خورده ی مردی که آنسوتر پلک هایش را روی هم انداخته به دور ها کوچ می کند و آنسوها به آسمان ابری و پنجه های سرخ رنگ خورشید دست می دهد. پیر مرد تو گویی از فکر این که باز چنگک اش را سبک بلند بیآورد، وحشت دارد، چشمانش را بسته، لبانش می لرزند، گلویش گپ می زند؛ درست مثل این که خود را به نماز برده باشد؛ و یا از آب ها چیزی طلب کند، که آواز آلوده به کنجکاوی کودک جای وحشت اش را پر می کند: ـ بابه خدا کجاست؟ با این که حدس ماهی و سنگین شدن چنگگ رهایش نکرده است، نگاهش نیم دایره یی لکه های سرخ رنگ غروب را گشت می زند و به چشمان کودک که همه خودِ کودکی هستند، برمی گردد. هم زمان در سر انگشتان لرزانش، سنگینی چنگک اش را حس می کند و همراه با بلند کردن ماهی، صدای اش بلند می شود: ـ خدا؟... اینجاست، در دل همی آب ها، ندیدی که به ما ماهی داد. کودک آخرین سنگ دست اش را به آب می اندازد و با اشتیاق ماهی یی را که روی سنگ ها به شط زدن افتاده بغل می زند ... من اینسوتر از آنها آواز میزان شدن و عکس گرفتن کمره ام را که با آواز چند تا مرغ آبی می آمیزد، می شنوم. سه پایه ی کمره ام را روی شانه می اندازم از دریا دور می شوم و نمای قهوه یی یک مرد، با سبد سیمی ی در کنارش و کودکی که ماهی را بغل زده است در چوکات عکس قاب می شوند. پایان فروردین (حمل) سیزده هشتاد هشت هق نزن! در واپسین فرصت ماه نا شدنت از آسمان بی افت به برهنگی تیک تاک ساعت های ما دستی بکش و ثانیه های رفتن را پیراهنی از اشتیاق آمدن بده بگذار از ذهن فلج زمین بوسه این همه پا را برو بم و پیش از آن که هزاره ی دیگر اتفاق بی افتد به قرن تو ایمان بیاورم بگذار تا جنگ «رادیکال» «و مرگ زروی» سر نرسیده آخرین لبخند ات را کشف و تقسیم زخم های فلسطین تفریق قصه های عراق و مساوی سنگ پاره های کوچه های قدس کنم تا دنیا دست به نبض ات ببرد و روزنامه ها جای سرخط درشت شان لبخند ترا رسم کنند. های! های! های! ... جاده های سرخ آی! کاخ سفید به سلامتی رییس جمهور گیلاسی دیگر را پر از «جین» سرخ کن چشمت را ببند می شود در ویرانی بلند بلای انفجار لبخند کر و کور اسامه را انکار کنی و در شکم خالی کودکان کابل حدس نان را با نارنجک ... هندوکش هق نزن، نگذار از ارتفاع تو در تو کسی سقوط کند... 30 مهرگان 1387 یک چشم عینک دودی وای! بی صدایی ات عاقبت بودا را به حرف آورد در خراش حنجره ات به روسی نوشت: ـ « توریش » товарйш « ۱ و مهر دهان ات را قبل از دستخط تاریخ زد « یازدهم سپتامبر » ... جیغ می کشی، شرم می کنی، خوابت را سرباز دخترک امریکایی را به انگلیسیِ شکسته بگو: ـ آنسوترک، قیمت یک عصر فاجعه، یک ضرب گلوله، یک چشم عینک دودی، یک گونه شرم چند است؟ وای! زخم پیراهنت پیر مُرد وای! که کفشهایت کهنه شد به اولین پینه دوز « ناتو » بگو: ـ توته های تنم را به زخم های کفش ات پینه کند. ترک های لب ات را لحظه ای خط بزن حسابت را با اسامه پاک پاک کن قبل از آن که به قطار زنده گی بگویی: ـ توقف! این جا پیر مردی پیاده می شود...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ۱ » رفیق ۱۱/۸۶ /۶ گونه ات را از سیب ها پس نگیر بگذار آدم بی شمار به شک بی افتد که با سرخی سیب می شود گناه حوا را شست / / / گریبان می درم ام فصل غچی ها در من مهاجر می شوند / / / اگر چشم هایم را سر راه گذاشته ام هدیه به هم آدم و هم سلولم، به (نجیب آگاه) که گاه و بیگاه ابر هایم را با دست یک سو زد... آقای عشق! هوای من زیر دمای صفر دق کرده لطفن! دستان دلم را در جیب هات جا بده در دلشوره همه باد ها دویده ام تا یادت بی اندازم که خدا سرنوشت همه را کف دست نوشت و من یکی را کف پا هایم صدایم درد می کند با پوزش که زبان مادری دلم لکنت دارد و در خال های خا کستری خاطره ام حدس تو بو گرفته منی در تمام ناودان ها دویده با گلایه ی این که؛ زیبایی زده ام بگیر با نخ های رنگی رگهات هجای دلگیر ـ شاعر ـ را در حاشیه ی لب و پا ورقی لبخندت بدوز تا این همه هجا و ردیف لای من پیر شوند. آ! آقا! مرا نمک بزن، من از گند زدن بیزارم منی که بعد یک عمر خاک شدن و خشت شدن هنوز معنای الف مد و دال و میم می دهم آقا هیچ دلیل ندارد تمام موزه ها و تندیسه ها در بی صدایی عتیقه شان چهر ترا چرت می زنند خدا تراشان پیش از ابراهیم معنای ترا تراشیده اند. نه نگو: ــ اصلن نه مگر شرم این همه انار که به جان درخت افتاده رابطه ی تو و گونه نیست مگر این همه تو که در اکسیجن و هوا ریخته اند چی؟ بگیر دست و آستین بیاور پرچال شانه هایم را دانه بپاش شمار بگیر! چند تا سار از قفسه سینه ام سرک کشید و چقدر پروانه از جمجمه ام پرید. اول جدی ۸۷ برج های «نیویورک»... پیش از آن که کتاب های مقدس به شک بیافتند شکل آریایی ات را با هجا های اوستا شسته ای از تکانه های یال اسپان پیش از آدمی، سفر بی نشانی جمشیدیان، از خسته گی اشترانی که واژه های مثنوی حمل کرده اند و باد های که جای پای اشتر و آدم روبیده اند تو از بلخ تا قونیه ریخته ای و بی چتر و کلاه از باران «رادیو اکتیف» تا روز راهه های قرن بیست و یک دویده ای تو شپلاق عاشقان شبگرد نی شاپوری، زبان گنگ درخت نشینان جنگلی، کهنه گی گل آگین کوزه گران مصر، ایستاده گی برج های «نیویورک» را تو به زمین خورده ای. تو زخم های فلسطین و پیراهن خودتی همین تو که این همه سردی صندلی، خانه های کاه گلی و قصه های سوخته را سخت بغل زده ای همین تو که در لایه های خودت خم شدی تا مشق های مچاله شده عشق را به خنده های نا سو گل های پیراهنت، پینه کنی... 16/آبانماه 1387 سه کوتاهه وقت پاکت کردن نامه یادم رفت لبانم را از جای دست خط بردارم پرنده حرف کوچکی از دلش پرید همین که قفس ش کردند گریه ای باران خاطره ی ناودان را شست سنگ مفت، گنجشک مفت... داستان کوتاه اصلاً خوشش می آمد که گریه اش را در آیینه ببیند و بعد از سرخی چشمانش که پشت عینک و زیر سایه بان کلاه عسکری اش پایین می افتاد خجالت بکشد، خجالت از خودش، از نگاهان مردی که در آیینه به حرف می آمد و گنگ و رازناک به او می گفت: ـ "تو ره به خدا اِقه ملامتم نکو، مه آدم نکشتیم. مگم مره نمی شناسی مه اموستم، امو که می شناسی، امو سخیداد ساده که به خاطر آذوقه نداشتن مورچه های حویلی شان دلش می گرفت، امو که به خاطر خنده های نورس دخترکش گریه می کرد، نویسنده یی که برای شناختن کرکتر های قصه هایش به چشمایش عینک زده بود. برای قصة قصاب بچه یی که عاشق دختر گیاهخوار شده بود، برای آواز خوانی که حنجره اش سرطان گرفته بود و برای زن زشتی که از زیبایی و آیینه می ترسید." لحظه یی به خودش که در آیینه بود زل زد، آنچه که پشت آرامش چهره اش جیغ می کشید، چین های پیشانی اش را به هم گره زد، رگ های پشت شانه اش را لرزانید دلش را تند تند تپاند و این تپش ها در درونش پیچیدند و به گپ آمدند: ـ "تو از کشت و خون بدت می آمد، او گفت؛ بکش او قمندان؛ گفت: بکش که چشمت خونه ببینه." لرزش ترحم آمیزی که در صدا بود زبان نگاهش را هم به لکنت انداخت: و به فکرش رسید صدایش بغض کرد: ـ "مگم تو دلت نلرزید، مگم به دلت نگفتی نویسنده ره چی به آدم کشتن، مگم همی تو نگفتی نی، نی قمندان صایب دل بسوزان، جوان اس مگم او نفر اسیر خودش با چشمایش عذر نکد: توره به خدا چوچه دار استم. پدر پیر و مریض دارم." "مگر جیغ ترس آور قُمندان یادت رفت:" ـ "«مرده گو» بگی بزن اگه نی خودته می زنم؛ و مرمی تیر کدن به تفنگش و تو ره نشان گرفتن، وقتی مردن به یادت آمد دهنت خشک شد، صدایت ده زبانت کلوله ماند و تازه به یادت آمد که تا حال به یاد نداری که به تفنگی مرمی تیر کده باشی؛ اما، تصوری از دویدن مادر پیرت که می خواهد کاسة آب را پشتت بریزد، لبخند منتظر دخترکت و دست تکان دادن کرکتر های نیمه کارة قصه هایت، همه و همه دست به دستانت بردند، دستان لرزانت را به حرکت آوردند و صدای بر خورد دو آهن در فضا پیچد، دست به ماشه بردی اما همین که چشمت به حقارت کشندة که در نگاه آن مرد مقابلت به وحشت افتاده بود خورد بیچاره شدی، لرزیدن دل و دستت دو چند شد، دلت شد تمام مرمی های شاجور قُمندان به تختة پشتت خودت خالی شود، حتا به فکرت رسید که سوراخ سوراخ شده به زمین سقوط می کنی، به فکرت رسید که مُردی و حتا مادرت را دیدی که کاسة آب را به زمین انداخت و خود را به روی سینة شگاف برداشته ات رها کرد و شخصیت های قصه هایت را دیدی که برایت گریه کردند حتا آن زنی زشتی که از زیبایی می ترسید برایت زار زد، اما، صدای سنگین و ترس آور قمندان همه چیز را در آیینة ذهنت شکست:" ـ "«حرامی... مادرگای...» و بعد صدای شلیک پی هم مرمی گوش هایت را پر کرد. در یک لحظة کوتاه مردنت باورت شد، فکر کردی همة آنچه که در خیالت گشته بود اتفاق افتید، یادت هست بعد از صدا دادن گلوله ها دنبال درد گشتی، اما؛ با وحشت در برابر دیدت پیکر سوراخ سوراخ شدة مرد اسیر را دیدی و تفنگت را که بعد از آخرین تکان بر دستت از دهانة میلش دود بیرون می آمد و گرما و فشار انگشت قُمندان را بالای انگشتت حس کردی که حالا از روی دستت جدا می شد و تفنگت با سنگینیی دستانت بی حال پایین می آمد... زانوانت مثل کشتی به گل نشسته به خاک سرخ زیر پایت نشستند، در برابر زانوانت نگاهای بی حرف مردی افتاده بود که می گفتی در امتداد شان هیچ چیزی نبود نه قصة پدر مریض اش، نه دلواپسی کودکان پا برهنه اش، نه وحشت نویسنده یی که با دستانش آدم کشته بودند و نه صدای قُمندانی که دهنش را به گوشت نزدیک آورد:" ـ "دیدی اینی ام آدم کشتن، صد دفعه گفتم سنگ مفت گنجشک مفت، بگی یاد بگی اینه دیدی که آدم کشتن و او خوردن یکیس..." نگاهش را از نگاه مردی که در آیینه بود کند، آب دهنش را فرو برد، اندوهی وحشت آوری چهره اش را آلود بعد بزرگ شد، رگ های پشت شانه اش را لرزاند و چیز مبهمی را در جایی از دلش آب کرد، دو شیار آب از کنار های پایینی عینک اش بیرون زد لحظه یی آن جا گیر ماند و روی راهک های درز برداشتة آیینة دستش که چهره اش را سه قسمت نشان می داد پی هم غلطیدن گرفت، می دانست که گریة یک مرد چقدر تلخ هست برای همین تا به حال هیچ نخواسته بود در قصه هایش مردی گریه کند. لحظه یی گذشت به فکرش رسید مردی که در آیینه بود از ریختن آب دیدة او راضی شده است، لحظه یی نگاهش را از آیینه کند و آیینه را یک سو گذاشت. کمی آنسوتر به کتابچة قهوه یی و کتاب بی پوشی که تصویری از نیم رخ «آلبرت کامو» را در خود داشت دو رفیقی که تنها توشة راهش بودند. لحظه یی به آلبرت کامو خیره ماند، می گفتی از او سوال کرد: فلسفه ریختن این آب های شور چیست؟ بعد نگاهش را به اطرافش چرخاند از قطار تفنگی که کنار هم به دیوار تکیه داده بوند، از خریطه های بزرگ نان، از صندوق های مرمی و نارنجک که کنار هم قرار گرفته بودند گذر کرد و به کلکینچه یی که به جانب بیرون قرارگاه باز می شد گیر ماند، چشمانش به بیرون راه کشیدند و درست مثل این که چند روز قبل نه همین حالا بود که پشت همین کلکینچه بعد از دیدن تن سوراخ سوراخ شدة مرد و خونی که خاک و سنگریزه های زیر پایش را با سرخی اش شسته بود، دلش شده بود بمیرد، دلش شده بود سر کوچکش را به سینه اش گرفته زار بزند یادش هست که گرفته بود و گریسته بود، تلخ گریسته بود و قمندان از همین کلکینچة پوسته سرش را بیرون کشیده و بلند خندیده بود: ـ "گریه کو، گریه کو که «شوی نه نیت» بود." یادش آمد که نیمة شب پشت آن تپه با کارد آشپزی که حالا در گوشة همین خانه بی زبان افتاده بود برایش گور کنده بود، برایش سورة «مایده» را خوانده بود و با دستانش بالای آن خاک ریخته بود. صبح دل قمندان از این خوش بود که جسد را گرگ های کوهی برده اند و او هیچ نه گفته بود که گرگ ها هم گرگتر از تو نیستند... باز به طرف آیینه دست دراز کرد می گفتی پشت آن مردی که آن جا بود دق شد. از یک هفته یی که این جا آورده بودندش فقط همین آیینة شکسته را داشت، گاهی که همه بیرون می رفتند یک پارچة درز برداشتة آن را که بزرگتر از دیگر پاره ها بود از بالای بر آمده گی سنگی که از دل کوه به داخل پوسته بیرون زده بود می گرفت و در آن با خود درد دل می کرد. تا حال به این فکر نیافتاده بود که در نگاه این آیینه چیست؟ که این همه به او دل داده بود، یادش آمد پگاهی بچه ها وقتی از این جا به خط اول می رفتند در روشنایی کمرنگ اریکین خود را در آن دیده بودند و دیروز هنگام باز گشت شان چهرة خسته و پر گرد شان را در آن دیدند می گفتی به خود سلام می کردند و یا پشت خود دق شده بودند، یکی دو بار هم دیده بود که لبانشان جنبیده بود و به خود چیزی گفته بودند. از آنچه که تکه تکه به آیینه می گفت سنگینی دلش اندک سبک می شد و باز زیر چشمی به آیینه دید و درست مثل محکومی که آخرین حرف دادگاهش را بزند گفت: "یادت اس که مردنم را دیدم و هیچ به دلم نگشت که مه می تانم آدم بکشم." تک تیر های که در دور ها صدا دادند او را به خود آوردند نگاهش را از آیینة درز برداشته گرفت و به دریچة کوچکی که آن روز قمندان از آن به جانب بیرون سرک کشیده بود داد، با حرکات آمیخته با سرآسیمه گی به دور و برش دید حس شنوایی اش را به کار انداخت از دور صدای انفجار و شلیک مرمی می آمد و تازه متوجه سکوت شد، از خود سوال کرد: "چرا این قدر همه جا سکوت اس، بچه ها و قمندان سه بجة شب به قصد تعرض رفته اند و از گپ های شان معلوم می شد که از پشت خط اول به پوسته های دشمن حمله می کنند مگر چرا؟ تا حال از آن ها خبری نیست." حتا از سر و صدای مخابره که از اتاق آنسوتر به گوش می رسید صدایی به گوشش نرسید بعد مثل این که چیز غیر عادیی را متوجه شده باشد نگاهش را به چهار طرف خود به حرکت آورد به صندوق های مرمی و نارنجک دید که کنار هم چیده شده بودند، می گفتی از نگاه کردن به آن ها ترسید به فکرش گذشت به گورستان بزرگی از آدم ها می بیند، در دلش گفت: ـ "از رنگ این ها بدم میآیه." صدای انفجار و مرمی چرتی اش ساخته بود و آرام آرام دلش شور می زد، و از خود می پرسید: ـ "آخر این بدبختی به کجا می رسد، کاش تا حال گریخته بود، کاش اصلاً از چهار دیواری خانه نبر آمده بود، چقد دلش تنگ شده بود برای نوشتن، برای خانه های کاهگلی حویلی شان، برای دخترک و مادرکش، خواست شیرین ترین و آخرین گپ مادرش را به یاد بیاورد: ـ "مه دگه آرد خوده بیخته و ایلک خوده آویختیم مره زیاد آزار نتی زود بیا..." و عکس چهرة چین و چروک خورده اش را که در کاسة آبِ دستش دو چند شده بود و چکه های آب دیده اش را که آن عکس را شسته بودند به یاد آورد. به یاد آورد که به خود گفته بود اگر فلم ساز می بود از گپ های ناگفتة که در لرزش لب ها و بغض گلوی مادرش گیر ماندند از نگاه های نگران زن و دخترکش که از لای در نیمه باز حویلی به او مانده بودند و از لرزش دست و دل خودش که به امر دو سرباز تفنگ به دست سوار زرهپوش می شد فـلمی میساخت و به سینماهای همه جهان به نمایش میگذاشت. می دانست که حالا بچهها مرمی می خورند آن بچة قد بلند که ارسلان میگفتندش میدود تا کنار سنگی پناه ببرد و پرویز که او را رفیق خوانده بود هر بار که خمپاره یی در نزدیکی اش بیافتد و جان به سلامت ببرد به چلة انگشتش بوسه می زند، فریدون همان بچة سیاه چهره که وقتی قمندان می خواست به زور او را به جبهه ببرند از او طرفداری کرده بود برای دوستانش مرمی می رساند... و قمندان به زمین و زمان فحش می دهد... حال صدای گلوله ها و انفجار نارنجک در نزدیکی او بود به فکرش میآمد تب کرده است و سوال این که چه گپ شده؟ هر لحظه در ذهنش بزرگ می شد تا این که انفجار پر سر و صدایی زمین زیر پایش را لرزانید و گرد و غباری زیادی را از کلکینچة قرارگاه به داخل آورد و به سرا پایش پاشیده شد خدایا خیر... این صدا در درونش پچیدن گرفت دیگر باورش شده بود که قرارگاه بر سرش خراب می شود. دیگر نمی توانست که به دخترکش، به پرویز و فریدون به شخصیت های نوشته هایش به قصاب بچه و دختر گیاه خوار، برای آواز خوان و آن زنی زشتی که از زیبایی می ترسید. و نه آن اسیری که به دستان او کشته شده بود فکر کند. دیگر تمام حواسش به زنده ماندن می اندیشیدند به کرکتر های نیمه تمام و به دنیا نیآمده اش صدای گلوله ها دیوانه اش می کرد به فکرش رسید دنیا به آخر رسیده چند گلوله پی در پی به دروازه خورد و پارچه های آن را به هر سو پرتاب کرد او پشت صندوق های مرمی در حالی که از ترس می لرزید نشسته بود در با ضربه یی باز شد و دو سه مرد با سلاح داخل آمدند دیگر مرد به زحمت دست هایش را بلند کرد تفنگ های مرد های چریکی او را نشانه گرفته بوند راهش را گم کرده بود می گفتی واژه ها از حنجره اش گریخته بودند فقط چشم هایش به هرکدام جدا جدا می گفت: "تو ره به خدا چوچه دار استم مادر بی کس و پیر دخترک دو ساله دارم، مره به زور آوردن مه هیچ کسه نکشتیم مه فیر کدنه یاد ندارم و اقدر وقت بر عسکرا آشپزی می کدم مادرم گفته زود خانه بیایم" اما هیچ کسی از آن ها زبان چشمانش نمی فهمید فقط صدای رگبار گلوله بلند شد تق تق تق... تق تق تق... تق تق تق... تق تق تق... پایان... دوم فروردین (حمل) 1387 مزار شریف اوسانه سی سانه... آبی بلخ به دستم بهانۀ داده، چتر مولانا مهمانم کرده و دل مهرگان آگین اش سلامم داده، در گوشه یی نشسته ام و از لبۀ پرچال ماه لبخند می شمارم، نمی دانم چرا؟ رفیقانه دست به شانۀ سپهری می زنم و می گویم عزیز! بهتر بود می گفتی: «بد نگوییم به مهتاب اگر تب دارد.» نمی دانم دلم به کجای بلخ بند است؟ کمی کابل تانکی از سایه ام می گذرد جیغِ شکسته شدن استخوان در من عجین می شود و من همدست با قرص های مُسکن دموکراسی پاکت می کنیم برای جواب نامة مادرم به فاحشه خانه یی، پاکت می کنیم کمی نور شب 14 با چین چادری هرات کمی گیس پریشان در مشت کمی حدسی پروچیستا شدن و اندی تب، از تابستان پل باغ عمومی با گونه های گل انداخته ای دخترک دست فروش، کمی کابل از کوچه های دهمزنگ ایرلندی ای می بیندم و من شرمم را می پیچم درعکس سیاه رییس جمهور دست در دست با همتای امریکایی اش و درشعار یکشبه اش مچاله می کنم و تا می کنم در جیبم و نامه را ادامه می دهم راستی مادر! من جور و تکله تک و پتره ام یک روز نامه شعار و دو رییس جمهور در جیب دارم چرخ بالها روی سرم گشت می زنند راستی یادم رفت اگر برگشتی این هم چند تا نام شب دانشگاه سرباز أتلاف واسکت انتحار «غم نان» و این نشانی من: پسرک بی تذکرة افعانی کنار خانه های سوخته سمت چپم چندتا تیرِ چراغ سمت راست نل خشک آب و روبرو یک منظر تازة انفجار... 20 سنبله 1387
برای کوری راه نیست
من برای آمدنت آب آورده ام

ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

