تبليغاتX
پریدن پلنگ روی وزن گوزن


پریدن پلنگ روی وزن گوزن

روز راهه های امان پویامک


 

 





 

                          خود کشی زمین




 

بگیر شلیک کن!


این‎جا مردن ممنوع نیست


کف بزن که با خودم به ساز «تانگو»


به رقص بر خاسته‏ام


این سوترک از مادرم


که بعد من به سبک «استرتیپ تیز»


سینه‏هایش راعریان می‏کند.


 

گوشت هست:


زمین زیر پایم خودکشی کرده


و با این همه ساز به دور خود نمی‏چرخد


دست ها در بلندای هوا خشک مانده اند


و گداهای خیابان ده‏افغانان


خوب‏تر از «وارلسون و تایوون» و...


اپرا می‏خوانند.



پسران نحست پگاه‏هاست


ساختمان‏های زمین خورده‏ ات را


اسپند می‏چرخانند


تا به قول زن «الله نور»


 «مو از سرت کم نشود»


 

گوشت هست:


روی تیتر دستانت عکس انداخته‏اند:


که زنی زخم‏هایش را در بشقاب می‏اندازد


زیبایی‏اش را بقچه می‏بندت


و «کروموزم»‏های کرم‏ زده‏اش را


به همسایه‏های کر و کورش بخش می‏کند.


گریه‏دار است می‏دانم


مگر آخرین فورمول سلاح نمی‏دانم چی


در جهنم شلیک نمی‏شود؟


گوسفند!


پس از این همه گرگ شدن چی می‏خواهی باشد؟



می‏دانم؛


بمبیرک‏ها روی پلک‏های تو مادر می‏شوند


و بوی «گلBM16 » به رنگ پیراهنت نمی‏آید


گرفتن این همه قوس ناخنک


برای سرفه‏هایت کافی نیست


مگر این هفته‏های خال خالی


هفته‏ها می‏شود


در خاطره‏ ات مُد شده.





 
نوشته شده در 88/08/17ساعت 15:22 توسط امان پویامک| |

                 روز های من ساری ست که نیست 

 


نارنجی رنگ گرمی ست

که دیگر های مرا رنگ می زند

پرنده قول دروغی که از شاخه های تو می پرد                        

شقیقه ی شام های من پیش از خاکستری شدن

سیاه بوده اند.


روز های من بی جاده و پیاده رو 

زیر باران من راه می روند

به لرزه میافتند، سرما می خورند


روز  های من بی چتر و کلاه 

کفش های شان را پا می کنند

نه ... روز های من که کفش به پا نمی کنند

روز های من که پایشان برهنه نیست

روز های من که پا ندا شته اند.


روز های من در جایی از زمان صف بسته اند

و از سفارت گمی گذرنامه می خواهند.


 

23 اسد ، سیزده هشتاد و هشت

نوشته شده در 88/07/25ساعت 14:48 توسط امان پویامک| |

 

 

 

هدیه به چهل و دو مین سال تیرباران چگوارا

به هورا های ماندگار ی که هنوز در هوا نفس می کشد ...

 

 

پس از رفتن ات

الاهه های مقدس هنوز از شانه هایت نیامده اند

هورا هایت را از دل باد برداشته ای

صدای موزه هایت را از نبض زمین

مگرهنوز حدس کوه شدنت در "بلیویا" بلند می رود

کودکان و مادران ترانه هایت را برای زمستان های سرد شان

خشک می کنند

تفنگ ها با جیغ شان ترا حرف می زنند

و گنجشکان زبان مادری شان را درگلویت جا گذاشته اند

مگر هنوز شانه های زمان ابریست

و ناودان ها برای تر شدن ات درد می کشند

خیابان ها با صدای پا هایت به مسافرت رفته اند

خسته گی هایت در جای از روز ها دراز کشیده اند

و ژرفای آدم ماندن و مرد شدنت

از تو بلند می روند

با رژه های تند

با سینه های حبس

و همین که بهار دیر می کند

جای موزه هایت پرچم سبز می شود.

۳۱/۸/۸۸

 

 

 

                          

                              درخت گریان

 

می میری

حتا اگر قرن رو برویت به گریه بیافتد

حتا اگر پل های پشت سرت خراب نشوند.

می میری

حتا اگر ثانیه های ساعت یک تیر نخورند.

شیار رگ هایت را

به ریشه های هر چه نارورن بود دوخته یی

دویدن پا هایت را

به بال های باد

مجنون بید ها را به حال خودشان گذاشته یی

تا گریان باشند

عرق پیشانی ات را

شب بو ها به هم قرض داده اند

و شبو ها

شب های شبهاست،

که شبنمی شدن را از یاد می کنند.

 

 

نوشته شده در 88/07/17ساعت 17:11 توسط امان پویامک| |

در من ناودان ها خود کشی کرده اند
و باران تند می بارد

 

 

 

 من گفتنی نیستم

 

بگذار از بلندای دلم بیافتم

پسامدرن به زمین بخورم

روی تیترداغ روزنامه ها،

لای کتاب های  تیراژ بالا،

حنجره ی این همه رنگ را ازم بردارید

من گفتنی نیستم

در من ناودان ها خود کشی کرده اند

 و باران تند می بارد

آتش نشانی را خبر کنید

مردی نامه های عاشقانه اش را آتش می زند،

کشتی نجات را به آب بیاندازید

کسی در من غرق می شود.

صدایم را قطع می کنی

با پچ پچ این که:

ـ «عشق که از سر پرید

چه یک نیزه؛ چه صد نیزه»

 

2/ اسفند / 1387

نوشته شده در 88/06/11ساعت 15:30 توسط امان پویامک| |

 

 

تیتر تنهایی

 

پر هایم را می کنم 

و شانه های شب زده ام را شبو می کارم

سایه ام را ساز می زنم، 

دلم را قاط می کنم و تا می کنم در جیبم

روی تیتر تنهایی ام تف می اندازم،

دیوانه گی ها را از خودم می اندازم پایین

تا آخرین هجای دلم می دوم...

اگر فکرم بد نیست

انگشت لای مو هایم می برم

جمجمه ام را ناز می کنم

و خود خودم را صدا می زنم

هی آقا!

من را ندیده ای؟

نوشته شده در 88/06/01ساعت 14:22 توسط امان پویامک| |

گم

 

 

نه، نگو!

می دانم عاقبت مچاله های مرا می خوانی

و به یاد مان جنازه ی این همه کلمه و کاغذ

لبخند تف می اندازی

سویه ی تو چقدر در آکسیژن بلند است

در پیراهن  درخت چقدر می نشینی

رابطه ات با باران و زمین ،

چقدر نزدیک است

و من در تو چه اندازه کم ام.

 

2/دیماه 1387

 

 

 

 

امپراتوری پلک هایت را

از این همه من بر ندار،

پای دلت را از گلیم دراز تر نکن

من دگر دستانش بالا رفته

من تسخیر شده

من دگر من نیست...

 

2/خرداد/1385

 

 

نوشته شده در 88/05/12ساعت 19:21 توسط امان پویامک| |

 

 

 

؟!

 

پاکت کردن بوسه ی درخت به باد

گریه دارنیست؟

نه اصلن نه

همه ی باد ها از پرتگاه پلک های تو  پریده اند،

نخ  های پیراهنت را

 پگاه ها به هم قرض داده اند

و ترک های لب ات را

 به هر چه تاک بود

 پیوند زده اند.

 

به من نگو:

ستاره ها در خط استوای زمین زنگ زدند

و لکه های ماه

پس از این همه عتیقگی

در موزه ی پیشانی ات  پوسیدند،

به من بگو:

گیلاس ها هزار سال پس

هنوز از پنجه های درخت آویزان اند،

به یادم بیانداز

دهن  واژه های مست

بوی شراب می دهد،

در دل خاک حافظه ی «حافظ» درد می کند،

و چرخش زمین

از  خالی  شدن خم های« خیام»

و چرخ افتادن معنای «مولوی» ست.

از این که بگذریم

شرم این همه انار به تو منتهی می شود،

به شمار افتادن این همه نفس

از تو بر گشته.

فکر کنم

اکسیژن نفسش بند می آید

اگر نگاهت را از هوا برداری.

 

28 /فروردین / 1388 

نوشته شده در 88/02/26ساعت 22:0 توسط امان پویامک| |

 

  

 

 

 

 

در آخرین اسکله ای که پیاده شدی

به اولین «نت کافی» کابل

به سیم های سرگردان این همه باد بنواز:

و یا واپسین جیغ «اِلویس پریسلی» را

به بازوی چپ ات اسم هر کی را خواستی

دنیا را به بند دست ات ببند

اش ش ش!!!

ساعت چند است؟

بیست و هشت/ یک/ سیزده هشتاد و هشت

نوشته شده در 88/01/15ساعت 20:39 توسط امان پویامک| |

        

                                     

 

 

 

                                   هق نزن!

 

در واپسین فرصت ماه نا شدنت

از آسمان بی افت

به  برهنگی تیک تاک ساعت  های ما دستی بکش

و ثانیه های رفتن را

 پیراهنی از اشتیاق آمدن بده

 

بگذار از ذهن فلج زمین بوسه این همه پا را برو بم

و پیش از آن که هزاره ی دیگر اتفاق بی افتد

به قرن تو ایمان  بیاورم

بگذار تا جنگ «رادیکال» «و مرگ زروی» سر نرسیده

آخرین لبخند ات را کشف  

و تقسیم زخم های فلسطین

تفریق  قصه های عراق

و مساوی سنگ پاره های

 کوچه های قدس کنم

تا دنیا دست به نبض ات ببرد

و روزنامه ها جای سرخط درشت شان

لبخند ترا رسم کنند.

 

های!

               های!

                       های! ...

جاده های سرخ

آی! کاخ سفید

به سلامتی رییس جمهور گیلاسی دیگر را

پر از «جین» سرخ کن

چشمت را ببند

می شود در ویرانی بلند بلای انفجار

لبخند کر و کور

اسامه را انکار کنی

و در شکم خالی کودکان  کابل

حدس نان را با نارنجک ...

 

هندوکش

         هق نزن،

نگذار از ارتفاع تو در تو

کسی سقوط کند...

30 مهرماه 1387

 

 

 

    

                                یک چشم عینک دودی

 

 

وای!

بی صدایی ات

عاقبت بودا را به حرف آورد

در خراش حنجره ات به روسی نوشت:

ـ « توریش » товарйш « ۱ 

و مهر دهان ات را قبل از دستخط

تاریخ زد

« یازدهم  سپتامبر » ...

         جیغ می کشی،

                        شرم می کنی،

خوابت را

سرباز دخترک امریکایی را

 به انگلیسیِ شکسته بگو:

 ـ آنسوترک، قیمت

                    یک عصر فاجعه،

                            یک ضرب گلوله،

                                    یک چشم عینک دودی،

                                                       یک گونه شرم

چند است؟

 

وای!

زخم پیراهنت پیر مُرد

وای! که کفشهایت کهنه شد

به اولین پینه دوز « ناتو » بگو:

 ـ توته های تنم را

به زخم های کفش ات پینه کند.

 

ترک های لب ات را لحظه ای خط بزن

حسابت را با اسامه پاک پاک کن

قبل از آن که

به قطار زنده گی بگویی:

ـ توقف!

این جا پیر مردی  پیاده می شود...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ۱ » رفیق

۱۱/۸۶ /۶

نوشته شده در 87/11/23ساعت 17:17 توسط امان پویامک| |

 

 

گونه ات را از سیب ها پس نگیر

بگذار آدم بی شمار به شک بی افتد

که با سرخی سیب 

می شود گناه حوا را شست  

 

 

/ / /

 

 

گریبان می درم

ام فصل

غچی ها در من مهاجر می شوند

 

 

/ / /

 

 

اگر چشم هایم را سر راه گذاشته ام

برای کوری راه نیست

من برای آمدنت آب آورده ام

 

 


نوشته شده در 87/11/18ساعت 18:19 توسط امان پویامک| |


Design By : Night Skin