پریدن پلنگ روی وزن گوزن
روز راهه های امان پویامک
جنازهء رفیق اش را مثل اعتیاد کبوتر های چاهی به چاه راست می گوییم مثل بیشه های شیشه یی دریا به ماه مثل دروغ هر روز خدا را ست می گوییم من یک رگم هوشیار نیست ! و وقتی تفسیرم را در پاورقی ام ورق می زنم نوشته اند عشق عشق عشق... هیچ میدانید، اینجا چی عصری را نفس میکشیم؟ عصری که آفتاب را به جرم (روشنی) دستبند می زنند و سنگتراشان عصر پارینهء سنگی، از ماقبل تاریخ آمده اند و از تراشیدن فقط شکستن می فهمند. در عصری که انسان معاصر در آخر جادهء تکامل ایستاده است، ما می باید دستمالی در برابر بینی مان بگیریم تا تعفن گند و پر آزار بی فرهنگی مشام ما را نیازارد. وای! چی عصریست که عینک سیاهی به چشم می باید زد تا قحطی الفبای آدمیت و دود بلند مکتب را بیننده نباشیم و اشک مان را از حقارت می باید پوشانید، تا دگر مضمون اشک های ما خوراک روزنامه های جهان نگردد و آستین جهان دگر از اشک های ما تر نباشد .جهان حال میداند که ما، فقیر هستیم و فقر ما فرهنگی ماست، هرچند تا هنوز به این باور خود شک میکرد. ولی حسرتا! قاعده بر این نماند و وزیر فرهنگ ما با فرهنگ زدایی استعفای (نجیب روشن) بر این شک نقطه عطف گذاشت و با کمال تاسف به ما و جهان گفت: ما فقیر ترین فقرا هستیم، فقری را که با به عاریت گرفتن نکتایی و چرخیدن روی کرسی چرخ دار هم نمی شود کتمان کرد؛ و برما بود که باید صدا در میدادیم، که قضاوت چشم و گوش بستهء وزیر فرهنگ با مکتب سوزاندن و کتاب آتش زدن یکیست با این تفاوت که سیاه کاران در شب دست به خون چراغ تر میکنند و وزیر فرهنگ ما در روز آفتابی، بی آنکه به مهریانی آفتاب بی اندیشد لبخند را زیر مشق جراحی میکشد. خود تو بگو !چی پوز خندی به ریش این عصر باید داد. عصری که به زنده گی فرمان (ایست) میدهد و به مرگ میگوید که دیگر زنده نیست … و شاعری که همیشه در بازی واژه میبرد، عناصر زمین را همه از عشق و گستردگی هوا را همه عاشق میخواست… صدایش در شب راهه ها صدا در میداد: «دهان ات را می بویند مبادا که گفته باشی دوست ات می دارم، دل ات ر می بویند روزگار غریبی ست، نازنین وعشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند. عشق را درپستوی خانه نهان باید کرد دراین بن بست کج وپیچ سرما آتش را به سوخت بارسرود شعر فروزان می دارند. به اندیشیدن خطر مکن روزگارغریبی ست ،نازنین آن که بردر می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است. نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابان اند برکذرگاه ها مستقر باکنده وساتوری خون آلود روز گار غریبی ست، نازنین وتبسم را برلب ها جراحی می کنند و ترانه را بردهان. شوق را درپستوی خانه نهان بایدکرد کباب قناری برآتش سوسن ویاس روزگارغریبی ست، نازنین ابلیس پیروز مست سور عزای مارا برصفره نشسته است. خدا را درپستوی خانه نهان باید کرد ...» وقتی برشیشه ی آفتاب تلنگرمیزنی آسمانیان همه زمینی میشوند ستاره گان لب به دندان می گزند وکولیان همه شهری میشوند. وقتی برشیشه ی آفتاب تلنگرمیزنی پری یان دریا نی به لب میبرند شوکران جنگل شهد می نهند زمین درمدارخود رقص میکند آسمان درایستگاه خود مکث میکند وقتی برشیشه ی آفتاب تلنگر میزنی... وقتی به خودم دست می جنبانم و من را به من، معرفی می کنم ، در ترکیبم، ژکفر حسینی، نه، پر پروازم را می بینم که عروسی من و ادبیات را با یک ماه زیبایی و یک روز روشنی بر تنم اندازه می کند… دست می برم و به عنصر دیگرم دست میازم، به سمیع حامد که مثل سیب می ماند، سیب که در هر نگاه صد معنی تازه می دهد و در هر معنی اش صد عشق تفسیر می شود… و متن نگاهش از پس عینک بی گردش، از حال تا هنوز در چرت "موسیچه" بود… وحید وارسته در هر ورقم چیزی می نوشت و از نگاهم چیزی را خط می زد، در ارتعاش دست هاش چیزی تکثیر می شد… چیزی مثل عشق، مثل زیبایی مثل خودش… و مثل کلامش که می گفت… " آب را باید شست"… خالد نویسا را در کوچه های "فصل پنجم" سلام می کنم… "فصل پنجم" این دو کلمه "نویسا" می شوند و با زبان اشاره چیزی را فریاد می زنند و چیزی را در چشم آب می کند… اگر بعد فصل چهارم، پنجم بود… وای نویسا تو چه دیدی که ما ندیده بودیم… وای… در دور دست هایم، فرهاد برای زخم شبم مرحم می آورد، دریا شبم را به نام صدا میزند، صدایش چیزی را از من کم می کند ، فرهاد نام شبم را می فهمد، دریا را می گم… دریای که دریا وار می آمد و دریایی می برد… امیر جان صبوری سقوط دست های خالی ام را با دست های پر از ترانه اش، ترانه می پوشانید .لبخندش دست به دست با لبخندم عکس یادگاری می گرفت… سحر آفرین با داغ ترانه بر لبش از راه می رسد وگل های پیرهن شرقی اش را به گوش هر چه دل است گوشواره می کند… همه دست از گوش بر می دارند، و من که دستم به گوشم نبود می گفتم…"آفرین"… و عاصف حسینی انگار خود، خودم شده بود که در جای از من نوشته بود: "دست بردار ، برادر که نه از خودم خشنودم ، نه از شما نه از گالیله که سرگردانی مارا کشف کرد"… بگو هجای دل ، درمسلخ عشق خونین است این را ، هرچی، سرخ است میداند وتو ، ندانسته هیچ تو برهر چه رنگ سرخ داشت دست بردی به مواج سرخ نبضم به درخت سیب قلبم آری، دست بردی چیدی دزدیدی بوئیدی وعا قبت به دندان کشیدی این را میدانم ، میدانی دستانت را به خون سرخ عشقم آ لو دی. ای نهایت رفاقت از کدامین سفره برای سفرت توشه بسته بودی که کلامت زبان مادری گنجشکان بود. وخدا حافظی ات سلام هر لحظهء باران… کدامین سفره؟ این را لب نا گشوده گفتی: سفرهء سرخ دل… اهدا : به عطر خوش آشنائی "به یوسفزاده ، به فاضلی" چه کسی دست کمانداران را بوسید تا قناری نکشد. و کی سایه سار سپیدار را ازش دزدید چه کسی حجاز باران را به زمین داد تا من وتو دل وعشق سبز شویم. چه کسی رنگ چشمت را به شب ها داد و نا مت را به ماه … تا زیبائی و زندگی نمیرند. چه کسی ترا از من تراشید و به من بخشید تا تراشیدن و پرستیدن را سلام کنم… یک آغوش، امنیت یک تنپوش، بوسه یک ماه ،زیبائی یک روز ، روشنی نه... درحجم من کافی نیست یک حادثه عشق را بر تنم اندازه کن...
| Design By : Night Skin |


