پریدن پلنگ روی وزن گوزن
روز راهه های امان پویامک
ومن با پلی ازبوسه بردستم ورودی اززخمه برتارم این چنین ویران وین چنین تبدار دست بریال اشپم ازمردمان شیشه یی چشمت می آیم می آیم ُ بابی رنگی ازرنگینایی تو باشبزدگی از زیبایی تو وتوبادسته ی ازریحان بردستت خواب نیمه تمام دخترکی را میبافی که سرآیینه ی مهتاب شدن داشت بی آنکه بدانی . مهتاب کولی وار درقاب ماه بوی تو خودرابه نام صدا میزند. آخرخود ُ تو ازکجا می آیی ؟ که درسایه سار نگات خیمه ی لیلا فتاده ست آخرتو چرا می آیی؟ که ماه درپای تو بی جا فتاده ست. نه...، نه...، نه دست از گوشم بر نمي دارم که قصه ات ادامه ي همان شب و لب و سوزن و تار است. در« کلا يمکس» قصه ی تو مادرم گداست و خواهر خوانده اش قديسه ي سربشکسته ی خداست. نه ... نه ، دست از گوشم بر نمي دارم که راوي قصه ات - ابليس - (همان که بود همان که هست همان که بار ، بار) است. مگر تو پيروزمست با کلام اشاره با زبان دست به من مي گويي، مي گويي ازتقويم ديوار خانه ي مان که تيرباران شد و سيب هاي درخت باغچه ي مان که همه تبر و انسان شد. در«اتموسفير» سياه قصه ات ستاره ها اشتباهي مرده اند دستانم به دعا مي روند و در بلنداي متن دستانم مي خواني، مي خواني از طفلک بي بوت همسايه که بي پا هم شد و دخترکي که بي عروسک مادر شد و سر بازي که دگر زخم گلوله اش را نبست و مادري که دگر مسکن هايش را نخورد من مي گويم: _ بس! حدت را بشناس دست از يخن پاره ام بردار تو مي گويي: نه ... نه ... دست بر نمي دارم . فروردين ۱٣۸۶
| Design By : Night Skin |


