تبليغاتX
پریدن پلنگ روی وزن گوزن


پریدن پلنگ روی وزن گوزن

روز راهه های امان پویامک

 

نوشته شده در 86/06/24ساعت 17:29 توسط امان پویامک| |

 

 

چینهای قفس

 

کفشهای زن با پینه های نارنجی و سرخش، بر پشت سنگهای که جاده را سنگلاخی میساختند به زحمت کشیده میشدند و بقچه ای سرخ گل سیبی که از  گوشه ای کبود چادری پر چینش بیرون زده بود دست بدست با او راه میرفت ، در چشم اندازش همه سنگ بود و بازهم سنگ بود، و میگفتی جزِِء برگهای پاییززده ای درخت چناریکه دست باد اینجا و آنجا پراکنده بود و زنیکه در چینهای چادری اش گم شده بود، هیچ چیزی به این حوالی سنگی و سرد روح نمیبخشید.و همین منظر که این همه سنگ را در امتداد نگاهش انداخته بود ، با سردی اش بایگانی حواسش را مه آلود میساخت وحس مالیخولیایی ای را که از دیرگاهی در او خوابیده بود بیدار میکرد ،حس این را که زنده است یا نه؟ و حال این غریزه ای مرگبو در ضربان چهار بندش که از نو به شمارش افتاده بودند پیچیدن میگرفت و بعد با دلهره ای گنگی در هم میآمیخت و در حرکاتش جاری میگشت و درست مثل تیاترستی که نقش « پانتو میم » ای را در صحنه ای به نمایش بگزارد پاهایش را محکم به سنگهای زیر پایش کوبید،انگار میخواست با این پای کوبیدن به نوعی اعلان موجودیت کند اما میگفتی با این هم باورش را نشناخت چندقدم بعقب برگشت و درست مثل اینکه کسی مخاطبش بوده باشد،با صدای که سرشار از تردید و شک بود فریاد کشید ، کلمات فریادش با زوزه ای باد های دوره گرد گره خورند و بعد به گوش خودش رسیدند:

ــ اگر زنده ام پس زنده گی کو؟

از آنچه که از زبان خودش شنید دست و دلش لرزیدند ،گونه هایش تب کردند، و پاهایش از حرکت  ایستادند، لحظه ای در چین های چادری اش فرو رفت و به نجوای نفس هایش گوش داد، انگار حل معمای بودن و نبودش را از نفسهایش سوال میکرد، امابه فکرش رسید که نفس هایش را هم قفس کرده اند. از این خبر دلش سخت گرفت و چیزی در درونش بال بال زد در طعم چشمهایش تلخ شد در شانه هایش لرزید و درگلویش گیر کرد تا قفل بی کلید سکوتش را شکست،هق هقش با شیون باد های سرد دست دادند و خود را به سنگها کوبیدند ،شانه هایش زار و حزن آلود لرزیدند ودرختی که آنسوتر با چندین پنجه و دست بروی آسمان ابری آغوش باز کرده بود برگهای زردش را بر شانه های لرزانش ریخت میگفتی با این کار سکوت شکنی زن را تحسین میکرد و او بیشتر از بیش دلش میگرفت و زار میزد ،اما ناگهان تمام گریه اش را خورد چون به انتهای جاده رسیده بود و مردی در حالیکه لبخند تحقیر آلودی برلبانش داشت سر راهش نشسته بود، زن در حالیکه کوشید هق هقش را زیر چادری اش مدفون سازد و آرام گیرد ،لحظه ای دست و پای خود را گم کرد بعد بقچه ای سرخ گل سیب را با دستان لرزانش به مرد تعارف کرد،و بعد خواست از آنچه که در دلش انبار شده بود چیزی بگوید اما انگار صدایش معتاد بود، معتاد به لرزیدن، به قطع شدن و معتاد به ناگفته ماندن . مرد با همان لبخندش بقچه را از دست زن میگیرد و دست به گره آن میبرد و گره را از هم باز میکند، بقچه پر از سیب سرخ است ، سیبها با یکهزار و یک معنی سرخشان به مردمیخندند، مرد بی توجه به همه چیز با همان لبخند اولی اش سیبی بر میدارد اول آنرا بو میکند و بعد به دندان میکشد زن از پشت سوراخهای چادری اش به جای دندانهایکه پشت سیب میماندبا حسرت میبیند و از اصطکاک دندانها و سیب که در هوا طنین می اندازد، چیزی در درونش میشکند و بی صدا در چشمانش آب میشود مرد با دست دیگرش از گوشه ای چادر گل سیب که بر زمین هموار است میگیرد و به طرفی کش میکند  سیب ها پیش پای زن در بین سنگها میلولند و مرد با خون سردی ابلها نه ای چادر گل سیب را دو باره هموار میکند و با همان لبخند وهمان یک دست ،در چادر جای سیب چند تا سنگ میگزارد و دو باره بر گوشه های آزاد آن گره میزند و به زن تعارف میکند .... و زن با چشمان تر به  راه پشت سرش میبیند به برگهای پاییزی چنار که مثل دستهای قطع شده روی سنگها افتاده اند، و با گامهای لرزان و بقچه ای سنگین از سنگ در حالیکه قدمهایش برگهای روی سنگها را میشکنند با چین های چادری اش  مثل قفسی به حرکت میآید و از مرد دور میشود و صدای برخورد دندانها و سیب ،هق هق شا نه هایش و صدای شکستن برگها همه با هم دست میدهند و آرام  آرام  درشیون باد ها ی بیخانمان گم میشوند ...     

 

تمام

۹/۶/۱۳۸/

نوشته شده در 86/06/24ساعت 17:28 توسط امان پویامک| |


Design By : Night Skin