پریدن پلنگ روی وزن گوزن
روز راهه های امان پویامک
نامه یی به عاشقِ هم عصر و هم خونم" « سید عاصف حسینی » ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ صد پدرود سلام! به همان که، وقتی به واژه هاش دست میبری دلت دچار « ماه گرفتگی » میشود همان که رنگ خونش همرنگ فلسفه ست، همان که از مقابل شدن با نگاهِ شعرش، نگاهِ دلِ آدم تب میکند، همان که برکه های شانه هاش از مکث بزرگمنشانه ی آدم بودنش بارانیست همان که در َتجرُد سُرخی سیب های کالِ خودش، جا ماند و سُرخِ سُرخ با اتفاق شگرف سیب شدن خود را نوشت در تکه های خود و پهن کرد" « در سرکهای« مکروریان » ــ در حسینه ای « برچی » ــ در بنارس ــ و سواحلِ « بوداپست » ــ در دندان های سفید کودکی گرسنه در شاخ آفریقا" ... همان که" تکه های خودش را فروخت چشمانش راــ به جاي سکههاي سياه افغانی ــ به جاي شايعه ی انفجار ــ ميان کاسه ی بچههاي اسپندي..."ــ همین عاصف همین حسینی، ...سپید سرای که در شروع سرفه هاش شعار لبهاش را با زهر خندی خندید و در گیرو دار آدم بودنش به من و تو فهماند که از آدم ها آدم تر است ... راستی چه میدانم، شاید خدا از نو به دست های خودش عاشق شد، در همان فاصله ی که پیراهن رنگی شعر را بر تن تو دید . چه میدانی!، شاید خدا از ذوق خندید و اشتیاق آفریدن آدم در ژرفای تلاطم خدایی اش از نو دو چند شد. چه میدانی! شاید تو شاعر تر از آن باشی که خدا را از ذوق بخندانی و عاشق تر از آن که بعد از مرگت برایت شمع آتش بزنند، برایت جشن میلاد بر پاکنند، بنامت لبهای خود را ای کاش بکارند ... آری! رفیق! هرچند اینجا قرار همین است که بعد از رفتن به راه رفته ها آب میریزند، اما من! خلافِ ُسنت و خلافِ مقدسات اینجا، برای آمدنت آب میریزم، آخر یادت نیست، این قول خودت بود، آخر خودت گفتی: گریه کن! ــ شانه هایت بلرزد ــ سیب بیفتد ــ بعد ــ قانون جاذبه ات را ــ کشف میکنم... و اگر یادت هست جای اشتعال روشنی « انگشتان خودت را دانه دانه شعله میکشم » و مضاعف صدایت را در ترکهای لب و پوسیدگی های پیراهنم میدوزم با تار های اینکه : "بگذریم ــ برف میبارد ــ و خدا حرفهای دلش را فاش میکند ــ برف ــ در سطر های تنت مینشیند ــ معنا میگیرد. ــ خدا ترا تکلم میکند ــ بعد مانند مذهبی جدید ـــ به دور دست ها میفرستد ـــ پرنده ها عاشقت میشوند". بیا! حنجره ات را بگیر و حرف بگو، تا زانوان زیبایی بلرزند، شانه های عشق خم شوند، و تو در صدا باشی در عناصر چند گانه ای هوا، در اندیشه ی ماه، راستی میدانی زیبا فکر کردن تنها در حس ماه نیست... این نگاه آدم هاست که زیبایی را بر تن ماه انداره میکند... و از همین است که در جای از خودم نوشته ام انسان مرکز جهان است، نه زمین، پس اشکالی ندارد که در پای این سطر ها بنویسم: همیشه ماه باشی... برای این که آنچه را تو نشان دادی فقط در حس ماه میگنجد... امان پویامک نامه یی به «ژکفر - حسینی» انسانی که به قول «رویایی» "فکر کردن به آن دیدن آن است..." ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این که منم این من نیستم... استاد! پس از یک پدرود دیدار و صد سلام پدرود! میدانم! اگر ماه میبودی دلت را برای زیبایی و درد دریا قرض میدادی... و اگر قناری بودی، برای دلتنگی قفس هم که شده صدای دل کوچکت را اشپلاق میزدی، تا قفس عاشق ات باشد... اُم!!!... میدانم!، میدانم! اگر آسمان بودی آبی، آبیِ آبی بود و اگر دلت میگرفت جای ابر و رعد برای خواب علف فال حافظ میگرفتی، شاید از همین است، که هر چه زخمه و گیتار و تار در من است مینوازند، این را که: راه نشین و بوسه خوانِ آستانه ی عشق را ... سلام کنم ... شاید از همین است که در هزیان های آدم بودنم خواب میبینم که« تو» از آدم ها آدم تری، شاید تب دستها و بار زبانم همه از همین است، استاد! گاهی به دور گرد های خودم دست میجنبانم، انگار کسی در دور دستهای خودم جا مانده است و در سُکر تار ها و پرده هایم دست میبرد و مرا با حِس سُرخ سر انگشتانش تار میزند و ارتعاش دستانش در شیراین و شیار های خونم، رنگ میشوند و در لایه لایه ام خود را آیه آیه رنگ میزنند ...مرا گم در من میبرند، تا رنگینایی خود، تا آن سوی دلم، تا ناکجای آن جا که خودش است و خدا ... گاهی کرکتر هایم در شرف عاشق شدن میرند که آدم شوند، میرند از ذوایای بی باورِ دل های کودک شان بپر سند که: کیست!؟ اینکه دعوت تبدار دستانش این چنین دانه میریزد، میزبان مهمانی این همه گنجشک چه کس یست؛؟ این که گوشه یی از زیبایی و زنده گی زنگار بسته وتشنه لب از ُزمره ی دستانش زنده ماندن را چشم دارد، چه کس یست ؟... و من در پرتگاه ترین ذاویه ی نگاهِ دل و گود ترین آخذه ی گوش سفر، دنبال حرف میگشتم که بگویم: این را نقطه چین های گرم روز نا مه میدانند، این را تنپوش بی غبار خاطره، این را شیون پر بُغض رنگها سمفونی وار سرود میخوانند، همین « ژگفر » همین « حسینی» ، همین که دلش لباس تنش است، همین که به رنگها تو، نه ... شما میگوید، همین که لبخند سیاه و سفیدم را با رنک لبخندش ُشست همین که شانه هایم را به بارانها داد تا گریه کنند و به گوش دلم گفت وقتی با خود می آمدی شانه هایت را دعوت به آمدن نکن. خداوندگار را سپاس میگویم که حس این همه عاشق شدن را به پا هایم داد تا همیشه بیاییم و هیچ از تو بر نگردم... از همین است که در پاورقی های دلم نوشته ام: من پس از یک مکث در امتداد یک ولگردی شاعرانه سر بر شانه ی خودم، گم شدم شاید در صلابت سلامت همان که با کلام نمیشه گفت نه... اگر که ندانی گریه ام میگیرد... وقتی شانه هایم از باران عشق بارور است مرا سطر سطر گیریه میکنند و گاهی مثل کاغذ های خط خطی میمانم که بدور میریزند اما این که منم این من نیستم این رنگ لبخند توست که مرا به من قرض میدهد مرا با من ضرب میزند بی آنکه حاصلم را با من جمع کند و هنوز وقتی شانه هایم زیر باران میمانند تصویر عاشقانه ای از پیچک صدایم میزند این که منم، این من نیستم این رنگ لبخند توست که مرا به من قرض میدهد. * * * همیشه آبی ات آبی باد...
| Design By : Night Skin |


