پریدن پلنگ روی وزن گوزن
روز راهه های امان پویامک
اوسانه سی سانه... آبی بلخ به دستم بهانۀ داده، چتر مولانا مهمانم کرده و دل مهرگان آگین اش سلامم داده، در گوشه یی نشسته ام و از لبۀ پرچال ماه لبخند می شمارم، نمی دانم چرا؟ رفیقانه دست به شانۀ سپهری می زنم و می گویم عزیز! بهتر بود می گفتی: «بد نگوییم به مهتاب اگر تب دارد.» نمی دانم دلم به کجای بلخ بند است؟ این پرسش با وسوسه اش تیت و پرکم می کند. گاهی در لکه های پیش بند کاوۀ آهنگر، که تکانۀ اش اولین پرچم تاریخ بوده است و هنوز بالا سر نیزۀ کمانش در همین دور های نزدیک تکان می خورد، گاهی هم لای کتاب اوستا می مانم و در لایه ها و دل واژه هایش، این جمله را قدم می زنم: «بخدی زیبا روز راهۀ پرچم های بلند.» و باری هم با انگور و نان و دستمال گل سیب و فلیتۀ فانوس می روم که مهرگان را جشن بگیرم، پیش از این که سر به گوش کسی ببرم و بپرسم، طراح این پیش خوان چه کسی ست، عاشقانه گی اش خود لب وا می کند و «ژکفر حسینی» را به یادم می دهد. همین «حسینی»یی که در چند قدمی آن سوتر ایستاده است و لبخند مهرگان و جشنوارۀ قصه را دست به دست عکس یادگاری می گیرد. در جایی از شب نوشته اند: «اوسانه سی سانه...» به نبض این هجا ها دست می برم و با زبان مادری دلم می خوانمش، می گویی لب ها و دلم به زنده گی آغشته می شوند و بی آنکه کودک شوم گرمای صندلی و چرخ تار مادرکلانم با همین «او سانه سی سانه» به چرخ می آیند و سکر این دل نواز، کودکی هایم را جوان و جوانی ام را پیر می کند، می گویی با رنگینایی رسن هایش می بافدم. من چهرۀ «اوسانه» می گیرم، به تعداد آدم های روی زمین معنا می دهم، قدیمی می شوم و چرخ مادرکلان ها را به چرخ می آورم. صدای «صادق عصیان» با شعری در دل شب جاری می شود و جشن مهرگان و جشنوارۀ ادبیات داستانی دو بهانه یی که این همه آدم را به این جا کشیده بود، به گپ می آید. پس از آن شفیق نامدار«قصه نویس» و مسؤول «خانۀ داستان بلخ» در مورد به اهدای نخستین جایزۀ ادبی «خانۀ داستان بلخ» و شیوۀ داوری و گزینش داستان ها چیز هایی می گوید. در جمع ما استاد «رهنورد زریاب» و «فیاض مهرآیین» را داریم که در مورد به جشن مهرگان و پیشینۀ تاریخی آن گپ هایی می گویند. استاد در انبوه سخنانی که به دل می نشاند، ترکیب واژه گانی «به این صورت» را «به این روی» می آورد، با این که در نوشته هایش بیشتر از این واژه ها و ترکیب های سوچۀ فارسی دری را دیده ام، اما اِمگشت برایم خواستنی تر می آید. بعد آن فیاض مهر آیین گاهی که سخن می زند می کوشد از دل سخنانش واژه های بیگانه را بیرون بیاندازد، این اشارت چیزی را در من خط می زند و به من نخست یت ام را نشان می دهد. نمی دانم چرا به یاد این قول فردوسی بزرگ می افتم؟ شود مردمی کیش و آیین ما نگیرد خرد خرده بر دین ما بیاریم آن آب رفته به جوی مگر زان بیابیم باز آبروی «علی موسوی» و بانو «معصومه کوثری» داستان می خوانند چقدر زیبا بود که این جشن قصه ها و اسطوره ها را با قصه خوانی جشن گرفته بودند. شاید برای همین بود که شنیدن این داستان ها از هر چه داستان کوتاه و رمان هایی که تا حال خوانده بودم خواستنی تر بود. همه چشم به راه نهایی شدن و معرفی برندۀ اول و ده بهترین بودند. تا این که این چشم به راهی به سر رسید و برندۀ اول «سید علی موسوی» خوانده شد و دیگران شامل ده بهترینی بودند که من یکی از آن ها بودم. لوح سپاسم را از دست های صالح محمد خلیق می گیرم. لبخند می زنم، لبخندم بیشتر از این که برای خودم باشد؛ برای ادبیات داستانی است، که پس از این همه افتادن و به زمین خوردن می رفت که ایستاده شود، پا بگیرد. شفیق نامدار آن سو ترک ایستاده است و هنوز نگران مهمان و مهمانداری به چشم می خورد، می دانم چند ماه پیش بود که با «زلمی بابا کوهی» قصه نویس طرح بر نامۀ امشب را ریخته بودند و تا این لحظه بیشرین زحمت این برنامه را به گردن داشته است. از روی این سنجش در دلم از قول ادبیات داستانی بار بار به او سپاس می گویم، بالای لوح سپاس بار دگر می خوانم: «اوسانه سی سانه...» دلم می گوید پشت هجا های آن آواز بی پیر قصه نویسی ست که در گوشه یی از آسمان، نه... نمی دانم شاید زمین، شاید همین پشت بام کاهگلی خانۀ ما، شاید در گوشه یی از تو و خودم، نمی دانم کجا؟ دو زانو نشسته است و سر نوشت زمینی یان را قصه می نویسد، می نویسد بی آنکه نفس اش بگیرد می نویسد بی آنکه کاغذ مچاله کند، نوشته ها دلشان می گیرند، نوشته ها عاشق نه، نوشته ها آدم می شوند و به چهرۀ تو و من از دل زنده گی سرک می کشند، با حدس چند فصل گریه در نگاه و داغ چند طرح لبخند در لب های شان، راهیِ جاده های خودشان می شوند و با حلاوت عشق آگین این صدا بار سفر می بندند. نمی دانم چرا؟ می پرسم: این نام زیبایی«اوسانه سی سانه...» را برای این شب کی مانده است: کسی با دست شفیق نامدار را نشانم می دهد. لحظاتی پس ترک آن شب خراب شده بود. همه رفته بودند. تنها در جایی از زنده گی جای پای «جشن مهرگان» و «اوسانه سی سانه...» داغ شده بود... 
| Design By : Night Skin |


