ومن با پلی ازبوسه بردستم

ورودی اززخمه برتارم

این چنین ویران

وین چنین تبدار

دست بریال اشپم

ازمردمان شیشه یی چشمت می آیم

می آیم ُ بابی رنگی ازرنگینایی تو

باشبزدگی از زیبایی تو

وتوبادسته ی ازریحان بردستت

خواب نیمه تمام دخترکی را میبافی

که سرآیینه ی مهتاب شدن داشت

بی آنکه بدانی .

مهتاب کولی وار درقاب ماه بوی تو

خودرابه نام صدا میزند.

آخرخود ُ تو ازکجا می آیی ؟

که درسایه سار نگات خیمه ی لیلا فتاده ست

آخرتو چرا می آیی؟

که ماه درپای تو بی جا فتاده ست.