اوسانه سی سانه...

آبی بلخ به دستم بهانۀ داده، چتر مولانا مهمانم کرده و دل مهرگان آگین اش سلامم داده، در گوشه یی نشسته ام و از لبۀ پرچال ماه لبخند می شمارم، نمی دانم چرا؟

رفیقانه دست به شانۀ سپهری می زنم و می گویم عزیز! بهتر بود می گفتی: «بد نگوییم به مهتاب اگر تب دارد.»

نمی دانم دلم به کجای بلخ بند است؟