چتر

چترت را به من بده

که هوای چشمم بارانیست

و حنجره ات را نیز

که صاعقهء شکستن را

تا آخرین فاصله

فریاد کنم

تا «نهایت شب»

تا نهایت دیوار

دیوار کور

دیوار کر.

زخم خنده ات را از من مگیر

تا مشق مردن و زخم خوردن را

تا زنده ام

با خنده ام

ایجاد کنم

سلام نه

انگشت تب دارم را

لای کتاب چشمت میبرم

و در آن سرنوشتم را

تفاول میزنم.

مگر تو،

بی خبر از داغ رخ ماهت

یک شب سیاهی «ریخته در چشم سیاهت»

نفس هایت بی بوی من

تپش هایت بی خوی من

به من گفتی: سلام نه!

خدا حافظ بگو...