یک کتاب کاش بنویس ...

       بگذار این دقایق « پسی میستِ » معا صر را سر بِبُرند ، شاید انسان معاصر

اینجا هنوز برای انسان بودن چیزی کم دارد و شاید مرگ آنهمه اصحاب فلسفه کم

آورد ، بـرای ایـنکه به من و تو بفهمانند؛ که انسان مرکز جهان است، نه زمین . . .

        ...و من و تـو از ایـن مقوله صـلاح  ذروی سـاختـیم ، عــصر پاریـنـه سنـگی و  

گورهای دسته جمعی . . .

     شاید ما در معنا مداریِ خود اشتباه رفته ایم ؛ اشتباه بزرگتر از فورمول بم اتوم

که قتل عام علف را بر دستان تو با خونِ سیاهِ خاکستر رسم کشید .

      بگذار گـامهایت در دور ترین مرز استوای زمیـن به یـادگار بمانند شاید ریشه دار

شوند .

     تا با نعش خود خو نـکرده ام، میخواهم انشتین برادر خوانـده ام باشد و اسـامه

برادرِ برادرم،تا در فاجعه ی بعدیِ انفجار مرا تا  آغازین  هجای  الفبای  آدمیت پرتاب

کند ...تا شروع راه ، تا قصه ای سیب و حوا ، تا رفتنِ یوسف سرِ چاه . . .

   قبل از اینکه برای خونِ بی خونبهای گوساله ای یک کتاب کاش بنویسی، برای

خودت بنویس، برای خودِ خودت بنویس .

    کاش درضیا فتِ کوچکِ سوم جوزا هیگل و افلاطون معلم ما بودند تا بر تخته های

مشق کودکان جهان جای بابا و آب و نان مینوشتند : « جنگ قدغن» 

     شاید به خوشقولیِ شاعر:

« این کوتاه ترین راه رسیدن به بهشت میبود .»