این اولین تلنگر سر انگشتان عشق است که به نام شعر بر شیشه ی
دلم خورد و با ترک هایش مرا تا من امتداد داد...
می خواهم چندی بعد اولین مجموعه ی آلوده به شعرم را به پاس
عاشقانه گی به این شعر سرخ هدیه کنم...
سرخ
بگو هجای دل ، درمسلخ عشق خونین است
این را ، هرچی، سرخ است میداند
وتو ، ندانسته هیچ تو
به هر چه رنگ سرخ داشت
دست بردی
به مواج سرخ نبضم
به درخت سیب قلبم
آری! دست بردی
چیدی
دزدیدی
بوییدی
و عاقبت به دندان کشیدی...
۳۳۶شب خواب حرام
با تعارف
آسمان را دست مالی می دهم
عکس برکه ها ابری ست
و بعد ۳۳۶شب خواب حرام
به پاورقی لبخند ماه دست می برم
می نویسم زیبا!
بعد دست خط
و تاریخ:
ـ چهاردهم مهرماه ـ
واپسین ستاره ی کنج جیبم را
به دخترک همسایه می بخشم
به تارَک تارترین تاریکی چراغ می برم،
نوشته های خدا را نقطه سر خط می خوانم،
و در نیم رخ همین یک اتفاق
از یلای یلدایی یوسف سیاهی چاه را برمی دارم.
و به زلاله ی زیبایی زلیخا زل می زنم ،
راهک های موهوم کف دستم را در دستم
مچاله می کنم،
خطوط پیشانی ام را به دور می ریزم
من!
منی که با هجای سیب شروع می شوم
و امتداد من سرخ و نامعلوم است.
۱۴ مهرماه ۸۶
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 23:36 توسط امان پویامک
|