لعنت!

بگو لعنت به اتفاق

بعد دخترانه‏ترین لبخندت را بخند

از پشت بام‏های کاهگلی دلت

خدا را سلام بگو

تا تو از ارتفاع دستان خدا نیُفتی.

چراغ‏های سرخِ توقف را با اشتیاق بغل بزن

به من شکلک بگیر

تا من در دورای شانه‏هات

طرحی از پنجه‏های کبودِ کبوتر رسم کنم.

بگو لعنت به‌اتفاق

در کلاه باد برده‏ات کلاغی تخم شکست

امروز پشت کوچه‏های «ارزان قیمت»

زنی از زنی نان قرض گرفت،

دیروز در گیجی گریه‏هات

دخترکی گونه‏هایش گل انداخت

آخ! لعنت!

اتفاقی در شُرُفِ وقوع‏ است

بمب‏‏ها به تو فکر می‏کنند

و تو به‌بمب‏ها

از پشت لبان دوخته‏ات

خیابان‏های آزادی را بردار

و در عزیمت هذیانی آمدنت

رو به آسمان، خمیازه بگیر

تا توته‏های بودا دوباره از خواب بپرند

روح «سلوادوردالی» از نو بُرس به رنگ ببرد

و روی ذهن زمین‏گیر زمان

خمیازه‏های خالی‏ات را

هورا  رسم کند.

                                         22 فروردین «حمل» 1388