و آفتاب را مانده نباشی
می گویَم...
همین که از روز راهه های خودم میایم، کاج ها را سلام می دهم و آفتاب را مانده نباشی می گویم. شاید برای این که در صلابت بلند شان قصه ایست که تا بلندای هزار و یک شب بلخ بلند رفته است ، تا تارک زیبایی تا مثنوی مولوی و تا سُکر نای شعر که در لایه لایه ی بلخ خودرا آیه آیه ریخته اند و میلودیی از عشق را با سر پنجه های دل در پردها و تار ها برده اند.
وقتی نگاهم را به آبی بلخ می فرستم، خودم در دور گرد های خودم به حرف میا یم و زیر لب به گوش دلم می خوانم:
این آسمان همان است که روزی چتر آبی مولا نا بوده و این دست ها همان باز ترین آغوش ایست که ناصر خسرو آنرا قدم زده و رابعه آنرا راه رفته است...
و واصف باختری از مهمانی همین آیینه میآید از زلال آبکناران بلخ که پارسیان در آن بار بار خود را دیده اند. وقتی صفحه می خورم در پانوشت هایم حدس این آفتاب طلیعه وار داغ میشود و مرا با روشنی و روزن همسایه می سازد، روشنی از جنس عاشقانگی و ماندگار ماندن ...
او درست ۶٥ سال قبل از ٢٤ اسفند ماه امروز، با بقچه ای از عطر و علف بر سفره ی رنگین فارسی سر رسید و به هرجه حروف الفبا بود گلایه وار گفت:
«آیا حروف الفبا
من از شما نه «زر پیلوار» می خواهم
من از شما دو هجا، چار حرف
من از شما دو هجا، چار حرف «میهن» را
چه غمگِنانه، چه نومیدوار می خواهم».
و با دستچینی از الفبای سرخ دلش بر پیکره ای پیر درخت پارسی یادگار نوشت:
« و آفتاب نمیمیرد»...
خداوندگار را سپاس می گوییم که حس این همه عاشق شدن
را به پا های ما داد تا این گام را هم عاشقانه برداریم...
خانه ی فرهنگی اشراق به ادامه ی رشته راه رفت های فرهنگی
خود این بار برنامه ی زاد روز بزرگان ادب را با آتش زدن شمع به
تعداد سال های عمر گذشته ی آنها و بروشر اختصاصی، جشن
می گیرد و این بار با افروختن شصت و پنج شمع؛ شصت و پنجمین
زاد روز «واصف باختری» را برای قلم و اهل آن تبریک می گوید.