خواب بیداری

 

نه، بیدارم نکن!

دیگر ژولیت ها از وحشت عاشق شدن

به سکانس های فلم نامه

و سطر های کتاب پناه برده اند،

دانه ها  دارند گنجشک ها را  از آسمان می چینند

دریا ها به ابر ها برگشت می خورند.

 

گلوله ها آویز هایی استند

که از سقف رویا های مان آویزان اند

تانک ها خواب های شیرینی

که بالش های مان را ترک نمی کنند

ما جای پیاله های آب سرد،

سنگ می نوشیم

نه به من دست نزن!

این جا از نهنگ ها و خیزاب های اقیانوس

تنها شوری اشک یاد داشت مانده است

از ارسی های شکسته

فیلسوفان پیری

که بی عینک به من و تو مات مانده اند.

 

نه گریه نکن!

قهوه های مان را

تعارف بی خوابی های مرگ می کنیم،

به مجنون بید ها می گویم

لیلا های شان را لای دفترچه های باد خشک کنند

و به زندگی به زبان آدم می فهمانیم

که یک سر سوزن زنده نیست.

1 «عقرب» 1389 کابل