«...»

آآی من هنوز آدمم...

دستت را به من بده!

 سلام آورده ام،

 سلام بارانی

از سکوت صلصالها و صد سال ها

از پدرود لیلی ها و کولی ها

از رطوبت باد خورده ی دستان نوح

و قحط سالی قبل از خدا.

 

آآااا!بگو!

در دور دست های دلت چقدر جای برای ماندن است؟

و چقدر زنده گی برای مردن؟

 

کی گفت: که من زنده نیستم؟

وقتی تو این همه هستی

کی گفت؟: که من نمرده ام؟

گاهی که تو این همه نیستی...

***

از لبانت طعم سیب را خط نزن

من هنوز آدمم...

 

 

 

 

»...«

 

چقدر دشوار است

از برکه های شور نگاهِ تو افتادن

و در خط مشتعل  استوای تو جاماندن،

 

برای ترا راه رفتن

                   چند فرسخ

                              چند برزخ

                                     و چند دوزخ را

کنار باید رفت...

 

 

 

 

 

»...«

 

در گلوی رگهایم حسی ست سرخ

 

که سرخ

 

وسرخ

 

ترا در من می دوند.

 

 

در دور های دلم تبی ست تند

 

که تند

 

و تند

 

ترا در من می تپند

 

باورت شد،

 

که خانه ات در من است؟

 

 

 

 

 

 

 

من ایستاده زیر چراغ سبز

 

 

واپسین ژست گریه دار دلم را

در دور ترین حدس کلیسای دلت

برسینه ام

صلیب میکشم،

من،

من ایستاده زیر چراغ سبز

من افتاده از تارَک تاریکی

من نا آمده از ناکجا های خودم

من رعد زده از برکه های زیبایی.

 

گریه های رعد زایم را

 رد نکن

بگذار،

گل های پیراهن شرقی ات

آبیاری شوند.