«...»
آآی من هنوز آدمم...
دستت را به من بده!
سلام آورده ام،
سلام بارانی
از سکوت صلصالها و صد سال ها
از پدرود لیلی ها و کولی ها
از رطوبت باد خورده ی دستان نوح
و قحط سالی قبل از خدا.
آآااا!بگو!
در دور دست های دلت چقدر جای برای ماندن است؟
و چقدر زنده گی برای مردن؟
کی گفت: که من زنده نیستم؟
وقتی تو این همه هستی
کی گفت؟: که من نمرده ام؟
گاهی که تو این همه نیستی...
***
از لبانت طعم سیب را خط نزن
من هنوز آدمم...
»...«
چقدر دشوار است
از برکه های شور نگاهِ تو افتادن
و در خط مشتعل استوای تو جاماندن،
برای ترا راه رفتن
چند فرسخ
چند برزخ
و چند دوزخ را
کنار باید رفت...