سه حادثه به زیبایی دست دادند

می خواهم اتفاق بزرگی را در یک سطر ساده بریزم، این را که؛ سه اوج پر گرفتنِ  سمیع حامد شاعر نوگراِ  امروز به نام های "بود نبود یک تروریست..."، "بریز به خیابان" و "بید مجنون گفت با من..." از پرچال آفتابی دلش پرید و بر شانهء شعر پارسی نشست.

بود نبود من ها و هست نه هست تو های که رفیقانه به شانه ات  دست می زنند و به خود میارنت، واژه های تب کرده یی که از ترک های لب رهگذری گلایه وار می افتند و بر زمین میخورند. زخم پیراهنی که از پیراهنی بر میخیزد و بر پیکری فرود می آید. کبوترانی که شعر را بال می زنند و عشق را مثل دانه می چینند…

در این مجموعه ها با همان حامد نوگرا و انسان مداری دست می دهیم که از قبل می شناختیم، اما آن چه که با راه بردن به ژرفای «بود نبود یک تروریست...» و شگرد های فرا شعری آن به ما دید می زند ما را در شناخت سمیع حامد که از پیش می شناختیم به شک می اندازد و رازهای این نگاه به ما می گویند که سمیع حامد را از نو باید شناخت.   هر چند در مجموعهء "24 ساعت زنگدار" و یکی دو نگاهِ دیگر از او گرایش های فرا شعری این چنینی دیده بودیم، اما این بار حامد از بلندای این دیدبان گپ های برای گفتن می دهد که بیشتر از شعور چشم سوم او به عاریت گرفته شده اند ما این چشم داشت ها را از پیش در خون شعر او دیده بودیم.

"بود نبود یک تروریست..." گویش روایتیی ست که در آن حامد  با کمره و  نگاه ظریف سنجانهء دلش از اتمسفیر و کرکترها تصویر برمی دارد:

« به قطره های باران می دیدیم

که چون آرگستری از سنجاقک های کرستالی آواز می خواندند»

فضای لطیف شعر پشت هوای این تصاویر به نفس نفس می افتد، حتا موزیک  نا مرئی به همین لطیفی را پشت متن آن می شنویم که با روال ریال و باور کردنی آن آمیزش می یابد و حتا ریتم تند و بعد غم آلود آن را حس می کنیم و با کرکترهایی پا برمیداریم که: می روند تا «با چند پیک شراب سرخ آسمانخراش های  نیویورک را عاشقانه به رقص آورند» شاخصه های که درون مایه این منظومه را شکل می دهند به پیش کشیده می شوند یکی از آن ها همین زبان داستان واره یی آن است که تا آخرین  واژه با عناصر دیگر شعر هم پایی خود را نگه می دارد.

و آنچه در دید دوم  پر رنگ تر به چشم می خورد قرار دادن دو هنجار متضاد اشرافیت و خلاف آن را در برابر هم است که از آمیزهء این دو، تراژیدی "بود نبود یک تروریست..." شکل می گیرد.

راستی نه گذاشتن نقطه در انجام جمله ها یکی از مشخصه های این منظومه است و دو صفحهء سفید که در اصل سیاه هستند پر قدرت ترین حرف شعر هستند که گره اوج فرودی شعر با آن باز می شود. در کل باید گفت "بود نبود یک تروریست..." کتابی ست که می توان به آن فکر کرد و روی هر هجا اش حرف گفت… و "بریز به خیابان" و "بید مجنون گفت با من..." را می توان بار بار به تعداد آدم های روی زمین ورق زد و در آن همان زبان بومی گرایانه یی ویژهء حامد را گپ زد.

و من انگشتانِ  نگاهم  را لای این زیبایی  می برم  و  هر بار که ورق می زنم  یکی از انگشتانم  در دل این لایه ها  جا می ماند، در لایه هایی که آیه آیه آرامش یک نسل را می گریند و در متن هق هق شان شاعری را می بینیم که «چند بار در برف هیجان دارد / چند بار در میمنه و قلات و کابل تیر باران می شود/ چند بار در هرات خودکشی می کند». تابوت ها را کنده کاری می کند/  و منتظر شهیدانی می ماند که از پل چرخی می آیند… با شک و تردید به مرده ها می گوید:

ـ آفتاب مهربان هم پشت پا بر ما زده/ بعد می گویی  مرده ها می خندند/ صدایش می لرزد وقتی می گوید:

"می ترسم/ درختی نماند/ تا تابوتی بسازم صاف و ساده/ برای خود/ اگر خمپاره ها بگذارند/ مرده یی باشم  خوشبخت!"

هنوز تب صدایش در گرمی ِسرانگشتانم  گلو پاره می کنند:

"عادت به مرگم شده است این مرگ"

"چند تا تا بوت دیگر بسازم آقای بوش؟"

"بریز به خیابان!

"حق داری!

زن بارداری که در آشغالدانی مادر شد

با تو هیچ نسبتی نداشت."

"یک کلید خانه پیش تو! یک کلید خانه پیش من…"

کتاب را می گذارم  و می روم اما صدا ها با من می آیند:

"اللهُ اَکبَر! آتش گرفتم،

هورا! خاکستر شدم"

و در گیر و دار این همه هورا ها و اللهُ اَکبَر ها باز از نفس های زمین گیرش می شنوم

هه! بده یک خشت تازه... هه!...

 

 

 

 

 

به من هیچ وقت خدا حافظ نه...

 همیشه بگو سلام!...

 

 

 

مزاق مزاق قصهء کوچ عاصف باورم شد، با این که کسی در من بود که می گفت در خونِ قصهء کوچ سرخی دل کندن نیست با آن هم نمی دانم برای چندمین بار بود که به کسی می گفتم:

لعنت به اتفاق... و برای چندمین بار از سردی جملهء «خدا حافظ» بدم می آمد با آن که در آخرین گفته ام به عاصف گفتم:

«به من هیچ وقت خدا حافظ نه... همیشه بگو سلام!...» اما نمی دانم چرا دلم می گفت: بی عاصف کابل کوچک است و کوچه های زنده گی چیزی کم دارند، دیگر دل کودکم برای بلند رفتن از زینه های اتاقش که مرا به او برساند بهانه ندارد و دیگر نقاشی محسن و تسبح روی طاقش مرا به پیش خود نمی خوانند.

دوستانم بهانهء رفتنش را در «انجمن قلم» جشن گرفتند، و من هم برای خوشباوری خودم این رفتن را آمدن صدا زدم...

خداوندگار را بار بار سپاس می گویم که با اشارتش کوچه های رنگنایی شعر عاصف را نشانم داد. و من برای او و عاشقانه گی اش نامه یی نوشته بودم، دوست دارم این سطرهای تب کرده را با حس دستان تان گرم ترکنید...

 

صد پدرود سلام!

 

به همان که، وقتی به واژه هایش دست می بری دلت دچار «ماه گرفتگی» می شود همان که رنگ خونش همرنگ فلسفه ست، و از مقابل شدن با نگاهِ شعرش، نگاهِ دلِ آدم تب می کند، همان که کرانه های شانه هایش از مکث بزرگمنشانهء آدم بودنش بارانیست و در َتجرُد سُرخی سیب های کالِ خودش، جا ماند و سُرخِ سُرخ با اتفاق شگرف سیب شدن، خود را نوشت در تکه های خود و پهن کرد؛ در سرک های «مکروریان»، در حسینهء «برچی»، در بنارس و سواحلِ «بوداپست»، در دندان های سفید کودکی گرسنه در شاخ آفریقا... همان که تکه های خودش را فروخت چشمانش را / به جای سکه‌‌های سیاه افغانی/ به جای شایعهء انفجار/ میان کاسه‌ء بچه‌های اسپندی.../ همین عاصف همین حسینی،... سپید سرایی که در شروع سرفه هایش شعار لب هایش را با زهرخندی خندید و در گیر و دار آدم بودنش به من و تو فهماند که از آدم ها آدم تر است...

راستی چه می دانم، شاید خدا از نو به دست های خودش عاشق شد، در همان فاصله یی که پیراهن رنگی شعر را بر تن تو دید.

چه میدانی!، شاید خدا از ذوق خندید و اشتیاق آفریدن آدم در ژرفای تلاطم خدایی اش از نو دو چند شد.

چه میدانی! شاید تو شاعرتر از آن باشی که خدا را از ذوق بخندانی و عاشق تر از آن که بعد از مرگت برایت شمع آتش بزنند، برایت جشن میلاد برپا کنند، به نامت لب های خود را ای کاش بکارند...

آری! رفیق! هرچند این جا قرار همین است که بعد از رفتن به راه رفته ها آب می ریزند، اما من! خلافِ سنت و خلافِ مقدسات این جا، برای آمدنت آب می ریزم، آخر یادت نیست، این قول خودت بود، آخر خودت گفتی:

«گریه کن! / شانه هایت بلرزد / سیب بیفتد / بعد / قانون جاذبه ات را / کشف می کنم...» و اگر یادت هست جای اشتعال روشنی «انگشتان خودت را دانه دانه شعله می کشم» و مضاعف صدایت را در ترک های لب و پوسیده گی های پیراهنم می دوزم با تارهای اینکه:

«بگذریم ـ برف می بارد ـ و خدا حرف های دلش را فاش می کند ـ برف ـ در سطر های تنت می نشیند ـ معنا می گیرد. / خدا ترا تکلم می کند / بعد مانند مذهبی جدید / به دور دست ها می فرستد / پرنده ها عاشقت می شوند».

بیا! حنجره ات را بگیر و حرف بگو، تا زانوان زیبایی بلرزند، شانه های عشق خم شوند، و تو در صدا باشی در عناصر چند گانه یی هوا، در اندیشهء ماه، راستی می دانی زیبا فکر کردن تنها در حس ماه نیست... این نگاه آدم هاست که زیبایی را بر تن ماه اندازه می کند... و از همین است که در جای از خودم نوشته ام انسان مرکز جهان است، نه زمین، پس اشکالی ندارد که در پای این سطر ها بنویسم:

همیشه ماه باشی... برای این که آن چه را تو نشان دادی فقط در حس آدم و ماه می گنجد...

 

 

هذیان زمین

 

 

زمین زیر پایم میگفت:

شانه هایم شنگرفی

از سمسرکوبان اسبان است

که تب تازیانه ی تاریخ

بر آن درج شده است

و دلکم تعاونی گرسنگان جنگ اول جهان

که شیپور بی شیون لبه ی نان را

به لب و دندان کشیده اند.

 

کف در هم و برهم دستم

 نقشه ی آبهای جهان

که کشتی «کرستف کولمب»

در آن لنگر نیانداخته.

و حدقه ی کوچک چشمم

 اقیانوس آرام

که ماهیان رام و آرام

در آن بی قراری شان را قرار می گیرند.