به من هیچ وقت خدا حافظ نه...
همیشه بگو سلام!...
مزاق مزاق قصهء کوچ عاصف باورم شد، با این که کسی در من بود که می گفت در خونِ قصهء کوچ سرخی دل کندن نیست با آن هم نمی دانم برای چندمین بار بود که به کسی می گفتم:
لعنت به اتفاق... و برای چندمین بار از سردی جملهء «خدا حافظ» بدم می آمد با آن که در آخرین گفته ام به عاصف گفتم:
«به من هیچ وقت خدا حافظ نه... همیشه بگو سلام!...» اما نمی دانم چرا دلم می گفت: بی عاصف کابل کوچک است و کوچه های زنده گی چیزی کم دارند، دیگر دل کودکم برای بلند رفتن از زینه های اتاقش که مرا به او برساند بهانه ندارد و دیگر نقاشی محسن و تسبح روی طاقش مرا به پیش خود نمی خوانند.
دوستانم بهانهء رفتنش را در «انجمن قلم» جشن گرفتند، و من هم برای خوشباوری خودم این رفتن را آمدن صدا زدم...
خداوندگار را بار بار سپاس می گویم که با اشارتش کوچه های رنگنایی شعر عاصف را نشانم داد. و من برای او و عاشقانه گی اش نامه یی نوشته بودم، دوست دارم این سطرهای تب کرده را با حس دستان تان گرم ترکنید...
صد پدرود سلام!
به همان که، وقتی به واژه هایش دست می بری دلت دچار «ماه گرفتگی» می شود همان که رنگ خونش همرنگ فلسفه ست، و از مقابل شدن با نگاهِ شعرش، نگاهِ دلِ آدم تب می کند، همان که کرانه های شانه هایش از مکث بزرگمنشانهء آدم بودنش بارانیست و در َتجرُد سُرخی سیب های کالِ خودش، جا ماند و سُرخِ سُرخ با اتفاق شگرف سیب شدن، خود را نوشت در تکه های خود و پهن کرد؛ در سرک های «مکروریان»، در حسینهء «برچی»، در بنارس و سواحلِ «بوداپست»، در دندان های سفید کودکی گرسنه در شاخ آفریقا... همان که تکه های خودش را فروخت چشمانش را / به جای سکههای سیاه افغانی/ به جای شایعهء انفجار/ میان کاسهء بچههای اسپندی.../ همین عاصف همین حسینی،... سپید سرایی که در شروع سرفه هایش شعار لب هایش را با زهرخندی خندید و در گیر و دار آدم بودنش به من و تو فهماند که از آدم ها آدم تر است...
راستی چه می دانم، شاید خدا از نو به دست های خودش عاشق شد، در همان فاصله یی که پیراهن رنگی شعر را بر تن تو دید.
چه میدانی!، شاید خدا از ذوق خندید و اشتیاق آفریدن آدم در ژرفای تلاطم خدایی اش از نو دو چند شد.
چه میدانی! شاید تو شاعرتر از آن باشی که خدا را از ذوق بخندانی و عاشق تر از آن که بعد از مرگت برایت شمع آتش بزنند، برایت جشن میلاد برپا کنند، به نامت لب های خود را ای کاش بکارند...
آری! رفیق! هرچند این جا قرار همین است که بعد از رفتن به راه رفته ها آب می ریزند، اما من! خلافِ سنت و خلافِ مقدسات این جا، برای آمدنت آب می ریزم، آخر یادت نیست، این قول خودت بود، آخر خودت گفتی:
«گریه کن! / شانه هایت بلرزد / سیب بیفتد / بعد / قانون جاذبه ات را / کشف می کنم...» و اگر یادت هست جای اشتعال روشنی «انگشتان خودت را دانه دانه شعله می کشم» و مضاعف صدایت را در ترک های لب و پوسیده گی های پیراهنم می دوزم با تارهای اینکه:
«بگذریم ـ برف می بارد ـ و خدا حرف های دلش را فاش می کند ـ برف ـ در سطر های تنت می نشیند ـ معنا می گیرد. / خدا ترا تکلم می کند / بعد مانند مذهبی جدید / به دور دست ها می فرستد / پرنده ها عاشقت می شوند».
بیا! حنجره ات را بگیر و حرف بگو، تا زانوان زیبایی بلرزند، شانه های عشق خم شوند، و تو در صدا باشی در عناصر چند گانه یی هوا، در اندیشهء ماه، راستی می دانی زیبا فکر کردن تنها در حس ماه نیست... این نگاه آدم هاست که زیبایی را بر تن ماه اندازه می کند... و از همین است که در جای از خودم نوشته ام انسان مرکز جهان است، نه زمین، پس اشکالی ندارد که در پای این سطر ها بنویسم:
همیشه ماه باشی... برای این که آن چه را تو نشان دادی فقط در حس آدم و ماه می گنجد...